Get Adobe Flash player

پیام هفته

   

تقویم شمسی

 
پنجشنبه
۱۳۹۸
اسفند
۸
 

امتیازدهی در گوگل


آمار

گفتگوی آنلاین

پخش آنلاین موزیک


PopUp MP3 Player (New Window)
صفحه اصلی دست نوشته ها

مسافر قطار

 

)نگاه درمانی)

کلافه بود ؛ نمی دانست کدام ایستگاه باید پیاده شود؛ ازاین که نمی دانست کجا می رود وحشت داشت. وحشت ازآینده ناشناخته با غصه زمان های از دست رفته،بر سینه او سنگینی می کرد؛ سعی کرد به یاد آورد که چگونه سوار این قطار شد ؛ به نظرش رسید که انتحاب قطار با او نبوده است؛ همهمه مسافرین و شلوغی ایستگاه را به یاد آورد، انبوه مسافران او را به جلو هل دادند، برای زنده ماندن مجبور بود حرکت کند،نخستین قطار او را ربود؛ هنوز تن رنجور و درد ناشی از فشار جمعیت را حس می کرد؛ هیاهوی مسافران در سر او پیچیده بود؛ در داخل قطار حتی انتخاب جا با او نبود؛ دراولین صندلی خالی نشسته بود ....

غروب

 

یکبار دیگر به تماشای غروب آفتاب ایستادم؛خورشید مرگ با شکوهی دارد؛تنها و در دوردستها،در حالی که چهره ای برافروخته از تب و آتش درون دارد،تن گداخته خود را در دل باکیها و لطافت دریا قرار می دهد،خروش امواج را با آرامش می بذیرد؛و بس از نابدید شدن در بشت دریای خروشان روشنایی حیاتبخش آن مدتها در افق بایدار می ماند .

راستی حسودیم می شود؛اگرچه ما نمی توانیم خود را با خورشید مقایسه کنیم ولی مانند آن گرد کوچکی از آفرینش هستیم،آفرینشی که هر ذره آن زندگی آفرین است.

احمد بیانی

محمودآباد (ساحل خزر)

22 مرداد 89

 

 

در گوگل محبوب کنید :

 

 

این سایت را محبوب کنید :