Get Adobe Flash player

پیام هفته

   

تقویم شمسی

 
جمعه
۱۳۹۸
اسفند
۹
 

امتیازدهی در گوگل


آمار

گفتگوی آنلاین

پخش آنلاین موزیک


PopUp MP3 Player (New Window)
صفحه اصلی دست نوشته ها مسافر قطار

مسافر قطار

 

)نگاه درمانی)

کلافه بود ؛ نمی دانست کدام ایستگاه باید پیاده شود؛ ازاین که نمی دانست کجا می رود وحشت داشت. وحشت ازآینده ناشناخته با غصه زمان های از دست رفته،بر سینه او سنگینی می کرد؛ سعی کرد به یاد آورد که چگونه سوار این قطار شد ؛ به نظرش رسید که انتحاب قطار با او نبوده است؛ همهمه مسافرین و شلوغی ایستگاه را به یاد آورد، انبوه مسافران او را به جلو هل دادند، برای زنده ماندن مجبور بود حرکت کند،نخستین قطار او را ربود؛ هنوز تن رنجور و درد ناشی از فشار جمعیت را حس می کرد؛ هیاهوی مسافران در سر او پیچیده بود؛ در داخل قطار حتی انتخاب جا با او نبود؛ دراولین صندلی خالی نشسته بود ....

 

از دریچه اتاقک قطار نگاهی به بیرون انداخت ؛ بااین که مناظر زیبایی را شاهد بود، احساس کرد که ارتباط این مناظر با یکدیگر ،فضای بسته ای را یه وجود می آورد،به نظرش رسید که این مناظرهمیشه برای او آشنا بوده است،شاید هم به دنبال همین مناظر آشنا سوار قطار شده بود!!اینک هریک ازمناظررا به صورت تصویری در ذهن مرور می کرد :تصویری از موفقیت های تحصیلی؛تحسین استادان که حسادت همدرسی ها را برمی انگیخت،تصویر زیبایی از استادیوم ورزشی که تماشاچیان باری زیبای اورا درجلوی دروازه حریف تشویق می کردند،تصویرهای جذاب ازموقعیت های اجتماعی و اداری ممتاز که موجب می شد سایرین از وی به عنوان الگوی ستودنی یاد کنند ، تصاویری از مناطق زیبای شهرها و کشورهایی که پیموده بود، اندام ها ی زیبا و برهنه زنان و دخترانی که با آنها عشقبازی کرده بود....

تک تک این تصاویر زیباییهای مخصوص خود را داشتند، ولی ترکیب آنها فضای تنگ و بسته ای را به وجود می آورد.تصاویر درفردیت او بهم می پیوستند واو از این همه توجه به خویشتن خسته شده بود؛ احساس فرسودگی می کرد؛برای رهایی از دل آشوبه ای که از فضای بسته وتنگ فردیت ناشی می شد، تصمیم گرفت به طبقه دوم قطار برود؛انگاربرای خلاصی از خویشتن،چاره ای نداشت جز آن که بالاتر بشتابد!

درنخستین پله درنگ کرد و از دریچه شیشه ای آن ،نگاهی به بیرون انداخت؛این بار تصاویر متفاوتی در برابر دیدگان او قرارگرفت؛ازاین که بارسنگین توجه به خویشتن رارها کرده بود،احساس سبکی می کرد. به تجسمی زیبا از لحظه به لحظه رشد فرزندان خیره شد؛شکوه زمانی که فرزندان او راه رفتن و به دنبال آن، یا پرسشهای قشنگ و گاهی تعجب انگیز،اندیشیدن می آموختند؛همسویی با خانواده اورا گرم می کرد وبر توانش می افزود، به هماهنگی ضربان قلب خویش با فرزندان اندیشید و از احساس همگرایی حرکت آنان با مسیری که خود می پیماید،سرشار از شادمانی شد؛ لحظه ای به حس جاودانگی نزدیک شد و به رفتارها و گرایشهایی فکر کرد که پس از مرگ او نیز نزد فرزندان ادامه خواهد داشت....

تصویر خانواده هارمونی رنگهای کفرو ایمان بود؛اوهمیشه رفتارهای خانوادگی را به ارکسترهارمونیک تشبیه می کرد که صداهای مختلف را درچهارچوب وظایف خانوادگی هماهنگ می سازد، آرزو می کرد که دختران و پسران جوان با نتهای این ارکسترآشنایی بیشتری داشته باشند و در این ارکستر تصنیف هایی در دستگاه های موسیقی ایرانی نواخته شود! به سختی کار اندیشید؛به مطلق نوازی هایی که صدایی چونان عربده داشت و پیشداوریهای عاطفی را می نواخت و همسرایی را به تک نوازی غمگین مبدل می کرد!غمی حسرت گونه گوشه دل او را گزید و به خانه های کوچکی اندیشید که سقف های کوتاه آنها از ناله مطلق نوازی اشگ می بارد و پرده ای از کینه های تاریک پنجره آنها را پوشانده است!!

با کمال تعجب مشاهده کرد که در تصویر ارتباطات خانوادگی از رنگ حمایت و دلسوزی به جای رنگ محبت استفاده شده و خطوط وابستگی جای همبستگی را گرفته است؛ اشتباه در رنگ و خطوط ، فضای هراسانی را به وجود می آورد که در آن، کودکان با وجود داشتن چشمان بزرگ و زیبا هرگز نمی توانستند نگاه فراخ داسته باشند و با وجود آموزش پرواز،خزیدن یاد می گرفتند.اوعاشق پرواز بود وهمیشه آرزو می کرد فرزندان نگاه فراخی داشته باشند، بطوری که در تماشای گل، زیبایی پیچ و خم ریشه های آن را نیز ببینند و طنازی گل را با لرزش برگهای سبزآن ، پیوند بزنند!

این آرزوی بزرگ دل او را فشرد و حالتی حسرت گونه احساس کرد؛از فضای بسته ای که ایجاد شده بود و موجب می شد به جای منازل تنها به منزل بیندیشد، شرمناک شد؛نگاه خود را بالاتر برد و از دریچه فوقانی تر ، نگاهی به شهر انداخت تا در جنگل منازل اسیر منزل نشود!دود غلیظی شهر را فراگرفته بود؛ به زحمت می شد رنگ ها را از هم تمیز داد، گردباد خرافات چشمها و مغزها را می بست و غبار آن، بر سینه ها سنگینی می کرد؛احساس پشیمانی کرد،خواست دریچه را بپوشاند ولی درگوشه ای ازآسمان شهر،

1

ابرزیبایی را مشاهده کرد که ازنگاه آفتاب بارداربود و تکه ابرهای کوچکتراوراهمراهی می کردند، چشم بر سایه روشن های زیبای ابرها داشت که صاعقه ای سینه سیاهی ها را شکافت و در روشنایی آن جنگلی از فداکاری درشهر آشکار شد وبه دنبال آن،غرش هشداردهنده رعد را شنید که نزدیکی بارش باران و هیاهوی حیات را نوید می داد؛ فریاد سهمگین رعد فضای گورستان را به لرزه انداخت و او حرکت زندگی را در رگهای خود احساس کرد؛ بوی باران نباریده را شنید و از طراوت آن ، آرامشی جان بخش وجود او را فرا گرفت.

این بار نگاه متفاوتی داشت؛ سعی می کرد خود را به جنگل فداکاریها برساند و در جمع همهمه آرزوها فریاد بکشد؛ازبودن در این جمع احساس سبکی می کرد و سنگینی خود را از یاد می برد؛ دیگر از تصاویر زیبا به فضای بسته نمی رسید بلکه تصویرها و تجسم های دلکش را از بطن فضاهای خفه جستجو می کرد، از تماشای رویش سبز در دل تاریکی های سرد به شوق آمده بود و سینه خود را ازعطر امید آکنده می ساخت، احساس می کرد باز هم باید بالاتر رود؛ قدم در پله بعدی گذاشت و از دریچه فوقانی تر،نگاهی برپهنه جهان انداخت، این بار نه تنها شهر خود بلکه شهرهایی را نگاه کرد که با رنگ های مختلف آراسته بودند؛ حرکتهای سریع تحول، بارشی از تغییررا بر بسیاری از شهرها و مناطق به بار آورده بود با کم شدن غبار جهالت هوای لطیفی تنفس را خوشایند می نمود. گسترش علم مانند آفتاب سحرگاهان دامنه کوهستان زندگی را هرچه بیشتر در بر می گرفت؛ جهان در یک هوای گرگ و میش ، رو به روشنایی بیشتر داشت؛ سحر به آرامی ولی بطور مداوم ،تیرگی ها را می بلعید؛ برده های سیاهی را نظاره کرد که با بزرگواری خیره کننده، درد جانسوز شلاق برده داران را فراموش کرده و به جای انتقام در اندیشه مداوای آنان برآمده اند!

یاد حرفهای پدر افتاد؛در سالهای بسیاردور، زمانی که او کودکی بیش نبود،در یک بعد از ظهر سرد و در کنار یک کرسی زمستانی با وی سخن گفته بود؛در آن روز، پدر به منظور تسکین حسرتهای فرزند خردسال ، با نگاهی که سعی می کرد شرم از نداری را پشت نگاه مهربانی و امیدواری پنهان دارد،از ناپایداری رنجهای بشرخبر داده بود، پدرهمیشه امیدوار بود که انسان بزرگ خواهد شد وبوی شکوفایی درهمه جهان خواهد پیچید، او از پدر آموخته بود که تنگناهای زندگی را از قله جهان بنگرد و با یادآوری وضعیتهای متفاوت، از مطلق پنداری سختیها بپرهیزد.احساس کرد برای فقر دوران کودکی دلتنگی دارد:او همیشه از یادآوری فقری که مهربانی و یکی بودن را به ارمغان می آورد،غروری توام با حسرت در درون خود حس می کرد.

بر نگاه خود به پهنه جهان همچنان ادامه داد؛پشت کوههای بلند و پیچ در پیچ، کویری را تماشا کردکه زمین آن از تشنگی،شیارهای بی شماری دربرداشت؛موجودات کوچکی را دید که سعی داشتند مجسمه هایی از خدا بسازند و از ترس باران تغییر که تندیس های خاکی آنان را درهم می پاشید،آفتاب را نفرین می کردند!؟ و بر رنگین کمانی که تقدیر تغییر را در آسمان ترسیم میکرد، تف می انداختند.دانش بشری گلوی جهالت را در دستان خود می فشرد و خرخر زشتی از عفونت کشتار بی گناهان در فضا پیچیده بود؛صدای فریاد و ضجه مادران روسی را شنید که از گروگان گیری فرزندان خود در مدرسه هراسناک بودند. به غبار بلندی چشم دوخت که از ویرانی بیمارستانها بر سر بیماران و خرابی آوار مدارس برروی نونهالان برپا بود؛عفریت مرگ را دید که شمشیر خرافات بر دست ،پشت سر جنازه های متحرک سنگر داشت و از افزایش تعداد جنازه های قربانیان اوگاندایی شادمانی می کرد،جغد پیرو زشتی را مشاهده کرد که با بال شکسته در گوشه ویرانه ای سرود پیروزی می خواند و بذر کینه در جهان می افشاند.آدمکهایی که از اشک چشمان کوچک خود گلوله می ساختند و آن را با تنگی نگاه پرتاب می کردند!

سنگینی غبار غم رابر روی نگاه خود احساس می کرد؛اضطراب شدید حنجره تلخ او را می فشرد؛صدای خود را فراموش کرده بود؛آهنگ شتاب آلود قطار اورا به خود آورد؛به یاد آورد بی وقفه به راه خود ادامه می دهد و هر لحظه به زمان پیاده شدن نزدیکتر می شود،نمی دانست کدام ایستگاه باید پیاده شود ولی نزدیکی را احساس می کرد؛انگار بوی وصال به مشام داشت.فکر کرد در رسیدن به مقصد،کوله بار خاطرات خود را به زمین می گذاردوازسنگینی و دغدغه های آن راحت خواهد شد؛ازاین فکراحساس آسودگی کرد؛با خود اندیشید: کاش نیمه های یک شب مهتابی از قطار پیاده شوم و باشنیدن انعکاس صدای قطار در سکوت شب، حرکت شتاب آلود آن را به هنگام دور شدن تماشا کنم! به قطاری اندیشید که بدون او به راه خود ادامه می دهد، به صندلی خالی خود چشم دوخت؛سرنشین دیگری را برروی آن دید؛صندلی و سرنشین جدید او را نشناختند؛ اندوهی توام با حسرت بر طپش قلب او افزود،در جستجوی رهایی، به طبقه دوم قطار شتافت و در کنار پنجره ای زیبا آرام گرفت:

اینک به همه آفرینش نظاره می کرد،سینه او فراخ تر شده بود؛ در اعماق بی نهایت هستی، کوچکترین

2

تنگنایی حس نمی کرد؛ مشکلاتی را که روزی راه بر او می بستند و از آنها بیزار بود، از دریچه نگاه بالا،

به صورت تنوع های زیبا و دوست داشتنی تماشا کرد!صداهای کوچک و کوتاه در بی نهایت نمی پیچید؛

طعم مسخره شیرینی های گذشته را در دهان احساس کرد؛ غنای وصف ناپذیری داشت؛ می توانست سالها و ماهها را در یک لحظه خلاصه کند؛ لذت غرق شدن قطره در اقیانوس را حس می کرد!

باور به بی نهایت هستی ، سبب می شد که تلاش بیهوده ای در جستجوی نهایت نداشته باشد! دیگر از

ناشناخته ها وحشت نداشت؛ گرمای لذت بخشی تن و مغز او را نوازش می داد؛ از مهربانی بی نهایت

هستی احساس اعتماد می کرد؛با پیکر آفرینش به عشقبازی پرداخت؛دریافت که هستی آرام آرام و به تدریج زاده می شود و هنوز در حال به وجود آمدن است!با تامل در زایش مداوم ،به نظرش رسید که ضربان قلب هستی بر تحول منجر به تغییر ودر نهایت بر تکامل استوار است و پیمودن این مسیر می تواند راه به آفرینش بیشتر را بگشاید!اشتیاق وصف ناپذیری به غرق شدن هرچه بیشتردر هستی ،وجود او را فراگرفته بود؛سعی کرد نگاهی در خور بی نهایت آفرینش تجربه کند؛ میل به هستی را به صورت رنگین کمانی زیبا مشاهده کرد؟! که در آن ،روشنایی نقطه ای بر نقاط دیگر سایه نمی افکند! تمایل به یکسو،دوری از دیگررا به وجود نمی آورد! و انسان پروازی می آموزد که هرگز از آن ،فرودستی نمی زاید! برخود لرزید؛پس می توان فرزندان را طوری دوست داشت که حقی از سایر کودکان و جوانان ضایع نشود!و طوری تنفس کرد که نفس دیگران بند نیاید!و با چنین نگاه متوازنی است که به تماشای آفرینش یکپارچه می نشست.

تماشای آفرینش او را تسکین می داد؛احساس می کرد در شرایط بی وزنی و بی زمانی بسر می برد؛ وجودی سرشار از آرامش و امنیت داشت؛هرگونه مانع و حصاری را با توانایی نگاه می شکافت، گوناگونی بهم پیوسته آفرینش اعجاب انگیز بود؛کثرت بی پایالی را نظاره می کرد که بر حول محور جاذبه بزرگ وحدت انکار ناپذیر داشت؟!پرنده زیبایی را نظاره کرد که برگ خشکی در منقار داشت و ان را برای جوجه های خویش ارمغان می آورد،خوشحالی پرنده را با خرسندی وعده گاه دیدار مقایسه کرد؛به دایره ای اندیشید که تمام نقاط محیط آن را فاصله یکسان به مرکز وصل می کند!یک بار دیگر،از دریچه نگاه کلان به خوشیها و لذات زندگی چشم دوخت؛جلوه دیگری داشت ؟! به تصویر خویش در حال بوئیدن گلی زیبا در بوستانی سبز و خرم دقیق شد؛احساس کرد با بویش این گل زیبا ،بر ذرات خلقت افزوده می شود و این صحنه دلکش بر ماندگاری بی نهایت می پیوندد؛ با این پیوستگی، دیگر غبار پوچی بر سیمای خوشی نمی نشست!؟

در فضای بی نهایت هستی و در پیوند با ماندگاری بشر ، هر ذره ای زیبایی متفاوت داشت و حیات هر ذره در شکوفایی ذرات دیگر ،با شکوه وصف ناپذیری می درخشید و غبار پوچی را می زدود! در بی نهایت هستی ، هیچ کسی کس نبود و اثری از قدیسان مرشد صفت پیدا نبود؛ یاد حرف های زمان کودکی افتاد که درباره سکونت وحکومت قدیسان دربی نهایت آفرینش شنیده بود؛به یاد سفری دور افتاد که طی آن، به واقعیت ناآگاهی پیرمرد همسایه پی برده بود؛ دلش به حال کسانی سوخت که از شط زمان به دور افتاده اند،به یاد ماهیهایی افتاد که به دور از تلاطم آبهای دریاو رودخانه، تقلا دارند با جان کندن خود زندگی را تجربه کنند!

تردیدی نداشت که بی نهایت آفرینش با هیچ حجابی محدود نمی شود و به هیچ موجی ختم نمی گردد؟! با اطمینان از این که خدایان زمینی را در آسمان هستی جائی نیست،مفهوم وجود و تعلق همگانی را لمس کرد!

ناگاه آواز مولانای رومی را شنید که هنوز می سراید:

غیر معشوق ار تماشایی بود عشق نبود هرزه سودایی بود!

احمد بیانی

مهرماه هشتادوهشت

 

 

اضافه‌ كردن نظر


کد امنيتي
باز خوانی تصویر امنیتی

در گوگل محبوب کنید :

 

 

این سایت را محبوب کنید :