رحمان

 

 

شرح می خواهد بیان این سخن                     لیک می ترسم ز افهام کهن

فهمهای کهنه کوته نظر                                      صد خیال بد آرد در فکر

(مولانا)

در شهری که دوران کودکی من آنجا شکل گرفت، همه مردم رحمان را می شناختند. شغل او باربری بود؛ انگار همه زندگی شهر را به دوش می کشید؛ مادرها فرزندانشان را به امید “رحمان” کوچه می فرستادند؛ بیماران در جستجوی دارو و درمان از او کمک می خواستند؛ جسدی نبود که بر دوش “رحمان” به گورستان حمل نشود؛ زنان و کودکان در عبور از گذرگاههای نا امن شبانه، پشت گرمی به حضور “رحمان” داشتند؛ یکبار شاهد بودم مادری که فرزندش در چاه افتاده بود، در میان گریه های خود، با صدای بلند از “رحمان” کمک می خواست؛ در روز امتحان سخت درس تاریخ هم که همکلاسیها از آن می ترسیدند، وقتی نگاه معلم را شبیه نگاه مهربان “رحمان” یافتم، از قبولی خود مطمئن شدم!.....

 

“رحمان” که بود؟ چگونه همه جا حضور داشت؟ طبیعت کودکی اجازه نمی داد که به پاسخ این قبیل پرسشها بیاندیشم؛ بزرگترها هم پاسخهای روشنی نداشتند؛ با این همه، احساس می کردم هر کجا فضای محبت و همدلی باشد، “رحمان” حضور پیدا می کند و وجود او آرامش و آسایش به ارمغان می آورد؛ انگار از حضور او زندگی می بارد! “رحمان” به سبکبالی نسیم سحری، به مهربانی و طراوت دانه های باران بهاری و به امید آفرینی رنگین کمان زیبا در افق، در شهر حضور داشت و در حقیقت پناهگاهی بود که وحشت را از زندگیها می زدود!

معلم پیر می گفت: با رنگهای سادگی، مهربانی و قدرت می توان حضور او را در قالب تصویر خلاق آفرید! با این همه اضافه می کرد که این رنگها را جادوگر پیر در کوه آز و نفرت سوزانده و خاکستر آن را در اعماق جنگل پنهان کرده است؟! برخی دیگر براین باور بودند که حاکم ستمگر که در ارتفاعات شهر زندگی می کند، این رنگهای نایاب را گردآوری و در نظر دارد با استفاده از آنها، زشتیهای صورت خود را بپوشاند؛ آنها می گفتند: رنگ قدرت ناتوانی و نادانی حاکم را از نظر دور می دارد و او با تاکید زیاد بر "اقتدار" و "مقاومت" سعی دارد لرزشهای دست و پای خود را مخفی کند؛ همچنین از رنگ مهربانی برای پوشاندن چین و چروکهای خشونت و عفونت دشمنی که پیوسته از دهان او می ریزد، بهره می گیرد و با رنگ سادگی حفره های زشت آزمندی در صورت را پر می کند.

از گوش دادن به این حرفها می شد فهمید که کسی “رحمان” را به درستی نمی شناسد؛ و هر کس با توجه به نیاز و بینشی که دارد، درباره او ظن هایی را آفریده است؛ مادر که بر سر سجاده نماز نشسته بود، با شنیدن این حرفها که برایش نقل می کردم، شانه های خود را بالا انداخت و گفت:" من کاری با این حرفها ندارم، همین که حس می کنم به سبب حضور “رحمان” کسی نمی تواند به تو آسیبی برساند، احساس آرامش می کنم!" و من در اندیشه های خود به این نتیجه رسیده بودم که حس کردن “رحمان” از شناخت او طبیعی تر است!؟

هم نیمکتی من در مدرسه، پسری از خانواده مرفه بود که وانمود می کرد “رحمان” را بیشتر می شناسد؛ پیوسته کتاب دعای کوچکی را لای کتاب درسی می گذاشت و عقیده داشت که وجود دعا سبب می شود که بهتر یاد بگیرد؛ آن روز بهنگام تدریس معلم ریاضی، آهسته حرفهای عجیبی درباره “رحمان” پچ پچ کرد؛ من که علاقه مند شده بودم با پرسشهای خفه و مکرر آن را پی گرفتم؛ معلم ریاضی که از چشم غره های خود نتیجه نگرفته بود، هر دوی ما را از جلسه درس بیرون کرد و ما توانستیم در راهروی سرد مدرسه به صحبت خود ادامه دهیم. هم نیمکتی از بزرگترهایش شنیده بود که “رحمان” بارگاه مجللی دارد و شبها زمانی که شهر در خواب است، او بر تخت قضاوت می نشیند و خطاکاران را با سختگیری مجازات می کند!..... او حتی حرفهایی از کتابهای مقدس نقل می کرد که به نظر ضد و نقیض می آمد ......

هرگز نمی توانستم حرفهای هم نیمکتی را بپذیرم! برای من قابل تصور نبود که “رحمان” حاکم خشمگین و غضبناکی باشد! چگونه می توان تجسم کرد که “رحمان” با سادگی و صفایی که دارد بر تخت با جبروت قضاوت بنشیند و دستورهای سختگیرانه بدهد! “رحمان” هرگز دستور نمی دهد، بلکه عشق می آفریند و کشش درونی ایجاد می کند، “رحمان” هرگز رعب ایجاد نمی کند بلکه با مهربانی می آموزد و توان می بخشد.

شب هنگام گفته های هم نیمکتی و اندیشه های خود را با پدر در میان گذاشتم، ابتدا سگرمه های خود را در هم کرد و پس از آن خنده بلندی کرد که ترس مرا فرو ریخت؛ همچنان که مرا با مهربانی نگاه می کرد با صدای آرام و دوست داشتنی گفت: "مردم ساده لوح “رحمان” را نمی شناسند؛ هرگز نمی دانند در جایی که حرص حکومت و شمشیر دشمنی باشد، “رحمان” حضور پیدا نمی کند؛" به نظر می رسید پدر دل پری از افراد ساده لوح و این نوع حرفها دارد؛ ادامه داد: "چنانچه “رحمان” بخواهد کسی تنبیه شود، شرایطی فراهم می آورد که آن کس خویش را مجازات کند! “رحمان” حتی پاداش نمی دهد بلکه راهنمایی و توانبخشی می کند که افراد آنچه را مایل هستند به دست آورند!..." پرسیدم از کجا می دانی؟ پاسخ پدر کوتاه و تامل برانگیز بود:" چون قدرت “رحمان” در ایجاد حرکت نهفته است؟! “رحمان” به جای آن که نگاهبان ما باشد، ما را توان و آگاهی می دهد تا خویش را نگاه داریم! و پیوستگی تفکیک ناپذیر “رحمان” با مردم در همین نکته است که مردم ساده لوح از درک آن عاجز هستند! ....

همچنان اشتیاق شنیدن حرفهای پدر را داشتم؛ ولی او که برانگیخته شده بود، از جای خود بلند شد؛ با شناختی که از وی داشتم، موضوع را دنبال نکردم. فردای آن روز، پدر خود به سراغ من آمد؛ به نظر می رسید که می خواست جزئیات بیشتری از گفته های هم نیمکتی من بشنود؛ از او پرسیدم نظرش درباره نقل و قولهایی که هم نیمکتی از کتابها درباره “رحمان” گردآوری کرده است ، چیست؟ پدر با صدای آهسته مانند آن که با خود حرف می زند پاسخ داد:" هرگروه کتابی دارد و “رحمان” را در خدمت گروه خود می پندارد؛ باید دانست که “رحمان” زمانی آغاز میشود که گروه به پایان می رسد؟!" و اضافه کرد: " هر گروهی از “رحمان” طوری یاد می کند که انگار از هم گروه و یا حتی از قوم و خویش خودشان سخن می گویند! آنان تصور می کنند می توانند “رحمان” را که منتسب به خود می دانند، در خرابه های اساطیری آسمان محبوس سازند و همانند خدایان یونان باستان، نقش واسط بین او و مردم را ایفا کنند! و یا بطور دقیقتر خوبیها و آفرینندگی را به مردم نیازمند بفروشند." سپس با پوزخندی تلخ اضافه کرد: "سود این نوع دلالی از هر تجارتی بیشتر است، چون نیاز به سرمایه ندارد!!"

حرفهای پدر دلنشین بود و من آنها را بیشتر می پذیرفتم، احساس می کردم ارتباط عاطفی با پدر، مرا به عشق “رحمان” پیوند می دهد؟! با این وجود توجه داشتم که گرایش عاطفی به “رحمان” بدون شناخت منطق او کامل نمی شود! همیشه فکر می کردم حضور دل انگیز “رحمان” منطقی است که عشق می آفریند! اندیشه و شناخت این منطق هرگز مرا راحت نمی گذاشت! پیوسته براین باور بودم که “رحمان” منطقی است که عشق می آفریند، نه عشقی که منطق بوجود آورد!!؟... گروهها تا آن حد در مهر گروهی فرو رفته اند که به جای آنکه حلقه بدور رحمان بزنند رحمان خاص گروه خود را می آفرینند!

سالها پشت سر هم سپری شد، هرسال سر درس معلمهای جدیدی می نشستم ولی هیچکدام از آنان نمی توانستند آن چنان که انتظار داشتم مرا در شناخت “رحمان” یاری دهند و عطش مرا در شناخت “رحمان” فرو بنشانند. در حقیقت کسی “رحمان” را به درستی نمی شناخت و هرکس با توجه به نیاز و موقعیت خود تصویری از “رحمان” در ذهن خود آفریده بود ؛ به اندازه تعداد آدمها، تصویر “رحمان” وجود داشت! با این که “رحمان” هر کس از “رحمان” دیگران فرق داشت، همه “رحمان” ها زندگی آفرین، مهربان و پناهگاه بودند! وجود “رحمان” در درون آدمها به زندگی آنان جلوه زیبایی می داد، حرکتهای خود انگیز، شوق هستی و تمایل به تکامل را پدیدار می کردو یاد “رحمان” کافی بود که وحشت زندگی فرو ریزد، حرکت زیبای حیات دیدنی بود ولی پیوستگی این حرکت به "نیروانا" ی وجود بر کسی آشکار نمی شد!!!

برخی از دوستان، که از اندیشیدن به “رحمان” و تاثیر او در زندگی بازمانده بودند، نادانی خویش را با تاکید بر واژه تصادف پنهان می داشتند و به جای حل مشکل آن را از یاد می بردند! آنان عادت داشتند که داستانهای علمی را نه از اول بلکه از صفحات میانی آغاز کنند!!!

 

گروهی دیگر، شناخت “رحمان” را در افسانه های ساده لوحانه خلاصه می کردند و ابا نداشتند که از او چهره هولناک و کینه توزی بسازند که حتی به مردم نیش زبان می زند!!! اینان که به نظر می رسید با ماهیت تاثیرگذاری “رحمان” در زندگی بطور کامل بیگانه باشند، از فرط نادانی ترس نداشتند که خود را از نزدیکان، “رحمان” معرفی کنند!! و با توسل به افسانه های مضحک، قول رهایی از خشم و غضب “رحمان” را به دیگران بدهند! این جماعت کریه در حقیقت از طریق “رحمان” فروشی زندگی می کردند!!!

من که پیوسته دوست داشتم تنفس “رحمان” را از نزدیک احساس کنم، هرگز نمی توانستم بپذیرم که مهربانی او به دست دلالان سودجو فروخته شود و از هر واسطه ای بین مردم و “رحمان” تنفر داشتم!!

زمان همچنان می گذشت؛ من به تدریج از درس و مدرسه فاصله گرفتم؛ دیگر مردی شده بودم که زنهای محله با دیدن من چادر بسر می کردند؛ هنوز به “رحمان” و شیوه تاثیرگذاری آن در زندگی می اندیشیدم، به جستجوی واقعیات علاقه داشتم؛ شنیده بودم که نخستین موجودات جاندار و متحرک زمین حیوانات دریایی بودند؛ به کنار اقیانوس رفتم تا قصه آن را از زبان امواج خروشان بشنوم؛ آبهای متلاطم قصه را از زمانی به یاد داشتند که با پروتئین های اولیه همراه بودند و از رویدادهای قبل از آن هیچ نمی دانستند! داستان آفرینش کهکشان مادری را از خورشید خانم پرسیدم، او این داستان را از زمانی به یاد داشت که نخستین انفجار به وقوع پیوست و از زایش ضربه ای که موجب بیگ بنگ شد خبر نداشت!!!

حسرت آگاهی از آغاز قصه ها و با خبری از داستان آفرینش را به جان داشتم؛ از هر سمتی که نگاه می کردم، جهان متفاوتی می دیدم ولی درباره این که این سمتها و زاویه ها چگونه شکل گرفته است، چیزی نمی دانستم، احساس می کردم بدون هستی شناسی، جهان بینی کامل نمی شود!!! پیش خود می اندیشیدم که عیس و موسی راز حیات را می دانند ولی یکشب در ملاقاتی که از طریق کتاب مثنوی با مولانا داشتم، از وی شنیدم که می گفت:

"عیسی و موسی کجا بودند کافتاب   می داد کشت موجودات آب

آدم و حوا کجا بودند کان زمان                که خد افکند این زه در کمان"

هم از او آموختم که راز حیات از خود زندگی بپرسم، داستانهای مولانا به من آموخت که طبیعت را با مراجعه و تامل و دقت در ان بشناسم! می گفت هیچ کس اسرار دل آب را بهتر از جریان آب نمی شناسد، راز دل طبیعت تنها در دل طبیعت نهفته است! پی بردم که اسرار جز از طریق شکافتن اشارات آشکار نمی شود و این روشی است که تنها از طریق مراجعه به علم حاصل می شود. به یاد آوردم روزی از رحمان شنیدم که علم و قلم ابزار آفرینش می باشد و هم او خلقت را با علم ارتباط می داد. (1)

ناگزیر سراغ داناترین عالم روزگار را گرفتم، او در بلندیهای شهر ساکن بود؛ با خود اندیشیدم که با پاهای ناتوان نمی توانم راه سخت بلندیها را پیش بگیرم ولی شوق شناخت حقیقت مرا بر آن داشت که با تکیه بر توانایی دوستان و گاهی سوار بر کول آنان سرانجام به دیدن این مرد والا شتابم، او را انیشتاین صدا می کردند، موهای ژولیده و سفیدش سایه بر نگاه نافذ او انداخته بود، وقتی پرسش خود را با او در میان گذاشتم، خنده تلخی به زور لبهای او را گشود و با دلسوزی به هیکل نحیف من نگاهی انداخت و آهی کشید و گفت من خود درباره اسرار “رحمان” می اندیشم و هر بار که به “رحمان” می اندیشم در محاسبات ریاضی اشتباه می کنم (2). سپس به حدسیات خود اشاره کرد: او از منشاء روح برتر (3) سخن گفت و آن را با صفت نامحدود (4) توصیف می نمود؛ در پاسخ به چگونگی راهیابی به این منشا افزود؛ با "ذهن ضعیف و ناتوان (5) در ظریفترین جزئیات قابل درک (6) است، وقتی خوب نگاه کردم متوجه شدم که او پاسخها را از تئوری خودش تحت عنوان میدان وحدت (7) می خواند که در آن بر وجود هستی واحد و مرکزیت در هستی تاکید دارد.

پاسخهای مرد دانا در عین اشاره به نکات عمقی، سردرگمی مرا نیز عمیق تر کرد! و بر پاسخ معلم ابتدایی من که می گفت:" از وجود در به بودن نجار پی می بریم، چیزی  نیفزود تنها به این نکته پی بردم که او نیز اسرار را از دل طبیعت جستجو می کند و به سبب بیشتر دانستن، تحیر بیشتری دارد!!!

به تدریج یاد می گرفتم که به “رحمان” نیندیشم، در دیدار سپیدار، تنها شاخ و برگ زیبا و ساقه ان را تماشا می کردم و هیچ از ریشه آن نمی پرسیدم؛ آسمان را هم به وسعت توانایی چشمان خود می پنداشتم! حیاط کوچک خانه خویش را که با دیوارهای حواس محصور بود، باغ جهان می انگاشتم! این چنین بود که “رحمان” را فراموش و با دنیای بدون او آشنا شدم، تا آن که روزی .......

آن روز تعطیلی در یک شهر دور، غربت گلویم را می فشرد و درد جانکاه نقرس پای مرا از رفتن باز می داشت؛ در سایه دیوارهای بلند کوچه های مرکزی و قدیمی شهر مکزیکوسیتی، گرمای هوا را تحمل و پای خود را به زحمت روی زمین می کشیدم تا تنهایی و غربت را فراموش کنم؛ ناگهان نوای دلنشین پیانو مرا از اعماق یاس بیرون کشید؛ آهنگ دسته جمعی نوسان نتهای پیانو را همراهی می کرد؛ ناخوداگاه راه خود را به سوی صدای موسیقی کج کردم؛ انگار درد پا را فراموش کرده بودم؛ از پله های کلیسای بزرگی بالا رفتم و در سالن با شکوه آن، در هوایی خنک، در آغوش شکوه معماری روی صندلی غنودم؛ نفس راحت و بلندی کشیدم و لحظه ای احساس کردم به خود باز گشته ام، همراه با نتهای بلند و کوتاه پیانو غوغای درون را به آرامش خواندم و با پرواز اندیشه از ورای پنجره های کوچک و رنگین آسمان شهر را می کاویدم؛ در خروجی کوچکی نزدیک صندلی من قرار داشت که پرده کلفتی آن را پوشانده بود؛ چند نفری از مردان و زنان که به نظر می رسید کلیسا را خوب می شناسند، در کنار پرده در خروجی آهسته و با صدای خفه صحبت می کردند، آرامش فضای کلیسا در چهره آنان نقش بسته بود، ناگهان و با کمال تعجب، هیکل تکیده “رحمان” را با همان نگاه مهربان و آرامش صمیمی در میان جمع دیدم!!!

یاد این سخن افتادم که “رحمان” را در تقاطع راهها و چهار راههای عشق می توان پیدا کرد! در میان بهت و ناباوری به او نزدیک شدم؛ با نگاه مهربان او درد و ترس درون من فرو ریخت؛

با هیجان پرسیدم: عمو “رحمان” شمایید؟؟!!

پاسخ کوتاهی شنیدم:هر کسی می تواند “رحمان” باشد!!

به او گفتم که به دنبال “رحمان” ی هستم که از مدتها پیش از مسجد محله ما رفته است و دیگر به آنجا بر نمی گردد!!

باز هم پاسخ او کوتاه بود: عشق را به مسجد محله برگردانید، در کانونی که زندگی محکوم و مرگ را عزیز بدارند، عشق وجود نخواهد داشت!

پاسخهای او کوتاه، ساده و عمیق بود؛ هر کدام از این فرازها تفکر بیشتری بر می انگیخت و مرا از غفلت بیدار می کرد.

پرسیدم: زندگی چیست؟

پاسخ او باز هم کوتاه بود: واقعیت زیبا، مانند یک گل شکوفا؛ رقص امواج دریا، پرواز درنا و .....

از سادگی این پاسخ حیرت کردم. به پرسشهای خود ادامه دادم: پس عظمت هستی کجاست؟

پوزخندی زد و پاسخ گفت: زندگی جلوه ای از هستی کل است؛ از تامل در زلال زندگی می توان فرآیند هستی را درک کرد!

یکبار دیگر درباره “رحمان” پرسیدم:

چگونه است که “رحمان” به راحتی می آفریند و هر کجا که باشد زندگی شکوفا می شود؟ پاسخ تامل انگیز شنیدم: چون فرآیند هستی را می شناسد.

زندگی فرآیندی است که در مراحل تحرک، تغییر و تکامل تدریجی شکل می گیرد و در مرحله باز تولید به بلوغ می رسد!!

در پاسخ به نگاه من که ناتوانی از درک را می نمود باز هم از او شنیدم:

 

 

در بهار باروری و در شرایطی که زمینه شکوفایی، نسیم سحری را به یاری می طلبد، وزش سبکبال نفس “رحمان” آمادگی موجود را به شکل تحرک جدید در می آورد و زندگی نویی آغاز می شود؛ در حقیقت بستر مساعد برای زایش است که یاری نسیم سحری در تولید جدید را می طلبد. چنانچه زمینه تولید آماده نباشد، وزش صبحگاهی هم تاثیری نخواهد داشت. آفرینش تنها در بسترهای باوری شکل می گیرد؛ زندگی ارمغان درون زایی است! با اتکا به اراده بیرونی مستقل از آمادگی درونی هرگز تحرک اصیل و زندگی زا شکل نمی گیرد.

او همچنین ادامه داد: در مرحله تغییر نیز نقش آفرینندگی ایجاب می کند که با پذیرش حرکتهای زندگی جدید راه آن بسوی تکامل هموار شود؛ مربی دلسوز هرگونه تحجر باز دارنده و “رحمان” ستیز را از سر راه تغییر مستمر و تکامل طبیعی به دور می کند.

سرانجام در مرحله بلوغ، هر حرکتی با ایجاد تحرک جدید و هر زندگی با زایش زندگی نو به بلوغ می رسد و بدین سان حیات از سیستمهای متداخل و مارپیچ تشکیل می شود.

احساس می کردم سوالهای زیادی کرده ام؛ با این همه، نمی توانستم از طرح پرسش اخر خودداری کنم: جاودانگی در جیست؟

این بار با رضایت خاطر بیشتر پاسخ داد: فرو ریختن مرز زندگی با زندگیهای دیگر و یکی دیدن زندگی! بطوریکه آگاه باشی با مرگ تو زندگی بسر نمی آید بلکه زندگی جاودانه است و اگر زندگی را با محور خویش نبینی و در زندگی کل هستی وارد شوی، حصار زمان و مکان می شکند و جاودانه می مانی همچنان که “رحمان” جاودانه است، تا زندگی وجود دارد او نیز خواهد بود!!!

صدای دلنشین پیانو در صحن با شکوه کلیسا می پیچید، برخی از عبادت کنندگان با صدای خفه از یکدیگر خداحافظی و از کلیسا خارج می شوند؛ پیرزنی با صورتی چروک خورده و آرواره های فرو رفته، کنار در خروجی شمعی را روشن می کند؛ در حالیکه غوغایی در سر و تب عشق بزرگی بر تن داشتم از پله های کلیسا پایین آمدم؛ پای در دمند خود را بر کف کوچه های خلوت و داغ مکزیکوسیتی می کشم، به پاسخهایی که در کلیسا شنیده ام، می اندیشم؛ این بار به جای “رحمان” راه او را جستجو می کنم و آوای خواجه شیراز را در گوش دارم که می سراید:

در عشق خانقاه و خرابات فرق نیست

هر جا که هست پرتوی روی حبیب هست

احمد بیانی، شانزدهم تیرماه یکهزار و سیصد و نود

منابع:

1. اشاره به سوره علق در قرآن کریم

2. اشاره به جملات انیشتین در مجمع دانشمندان 1929. اصطلاحات و عبارات داخل گیومه از قول انیشتاین ترجمه دقیق از نوشته های خود وی از کتاب زیر است:

Théorie du champ unifie d’Einstein, traduit d’anglais par Jean Maquet, Paris, 1955, p.20

3. L’esprit Supérieur

4. Sans limites

5. Esprits faibles et fragiles

6. Les plus minces détails que nous puissions percevoir

7. Champs unifie