Get Adobe Flash player

پیام هفته

   

تقویم شمسی

 
يكشنبه
۱۳۹۸
ارديبهشت
۱
 

امتیازدهی در گوگل


آمار

گفتگوی آنلاین

پخش آنلاین موزیک


PopUp MP3 Player (New Window)
صفحه اصلی نقدی بر نظام سنتی آموزش و پرورش (قسمت اول)

نقدی بر نظام سنتی آموزش و پرورش

جوانان را، راه می بریم بی آنکه اجازه دهیم راه بروند!

قسمت اول

اشاره:

هجمه و حجم آموزش های رقیب به موازات نظام رسمی آموزش و پرورش کشور آن قدر سنگینی می کند که دانش آموزان در مدارس خود را تحت یک نوع آموزش می بینند و به محض آنکه پا از مدرسه بیرون می گذارند با واقعیت های دیگری روبرو می شوند این سخن چه تعابیری را به ذهن متبادر می سازد؟

اقتضائات جدید اجتماعی و فرهنگی را با مدیر اسبق دپارتمان آموزش وپرورش یونسکو در ایران به گفت و گو نشستیم. احمد بیانی فارغ التحصیل روانشناسی آموزشی از سوربن فرانسه که هم اکنون به تدریس و پژوهش و تحقیق می پردازد. صاحب آثار تالیفی و تحقیقی بسیاری است و چندین ترجمه از فرانسه و انگلیسی را نیز در کارنامه عملی خود به ثبت رسانده است حاصل این گفت وگو را تقدیم می کنیم:

آقای دکتر بیانی تفاوت نسلها را چگونه ارزیابی می کنید؟

تفاوت نسل ها به عنوان یک پدیده طبیعی در همه دوران ها و در طول تاریخ شکل گرفته و تکامل زندگی انسانی پیوسته وجود داشته و در آینده نیز وجود خواهد داشت نباید فراموش کنیم که زندگی انسانی و به تبع آن تفکر آدمی، پدیده تکوینی، تکاملی و گروهی است. وقتی به اندیشه های خود مراجعه می کنیم متوجه می شویم که بخش عمده ای از این اندیشه ها را مدیون نسل های پیشین و محیط خود هستیم. به طوری که اگر 50 سال پیش به دنیا می آمدیم و یا در محیطی دیگر چشم به جهان می گشودیم اندیشه های ما متفاوت می شد و آن بخش از اندیشه های نسل های پیشین و تفکرات محیط شکل می گیرد حتی ابتکارها و نوآوری های ما نیز تابعی از تفکرات محیط و اندیشه های نسل پیشین بشمار می آید که مبنای نظری نوآوری ها و خلاقیت های بشر در نسل های مختلف را به وجود می آورند.

به عبارت دیگر هر نسل از نسل های بشری دارای دو وظیفه اساسی است. نخست آنکه به عصاره و مبانی اندیشه های نسل پیشین و تفکرات محیطی که در آن پا به عرصه حیات می گذارد را یابد در غیر این صورت و در حالت فرضی که آدمی بدون توجه به این اندیشه زندگی خود را از صفر آغاز می کند. به یقین زندگی انسان نخواهدبود و نوعی رویکرد به زندگی حیوانی است که از حیات تکوینی و تکاملی انسان متفاوت است. تفاوت تفکرات و تجربیات نسل های بشر را میتوان به امواج خروشان اقیانوس تشبیه کرد که هر موجی موج پیشین را پشت سر می گذارد. در عین حال باید در نظر داشت که در عصر حاضر به نسبت تغییرات سریع اجتماعی و اقتصادی و پیشرفت های علمی تفاوت نسل ها بیشتر شده است. در قرون گذشته فاصله و تفاوت نسل ها تا این حد محسوس نبوده است و فاصله چشمگیر تفاوت نسل ها که در عصر کنونی مطرح شده است مربوط به تغییرات سریع جوامع و ابزارها و روش های زندگی است که به سبب وقوع انقلاب اطلاع رسانی در همه جای گیتی دگرگونی به طور بی سابقه افزون گردیده و از طرفی تغییرات سریع جوامع صنعتی به طور همزمان در جوامع غیرصنعتی نیز به وقوع می پیوندد.

تاثیر تغییرات سریع جوامع که اشاره کردید در کشورهای غیرصنعتی چه نتایج و عوارضی به وجود می آورد؟

به طور کلی باید در نظر داشت که نسل های بشر از طریق سازگاری و ایجاد تغییر در روشهای زندگی خود را با این تغییرات وفق می دهند در یکی از تاکیدهایی که در تعریف هوش به آن اشاره می شود در حصول همین سازگاری است. به این معنی که درک تغییرات و ابداع روشهای متناسب با آن را می توان از عوارض هوشمندی فرد دانست. با این وجود اشاره به این نکته ضرورت دارد که در جوامع غیرصنعتی این گونه تغییرات غیربومی تلقی می شود. در جوامع صنعتی ابتدا نیاز به تفکر و فرهنگ این قبیل تغییرات به وجود می آید و می توان تغییرات حاصل را دگرگونی هایی براساس نرم افزارهای نیاز و فرهنگ ایجاد شده تلقی کرد. در صورتی که در جوامع غیرصنعتی این قبیل تغییرات بدون پیش نیاز نرم افزاری به وجود می آیند که برای مردم این جوامع سازگاری با این تغییرات مشکل تر و سخت تر است و نتیجه آن به صورت بیگانگی فرد با تغییرات اجتماعی و اقتصادی و ساختارهای جامعه بروز می کند همین امر عاملی است که استرس های اجتماعی را افزایش می دهد و می توان از تغییرات بدون پیش نیاز نرم افزاری به عنوان عامل ایجاد استرس در افراد این جوامع یاد کرد.

در این نهاد بین نهاد آموزش چه مسئولیتی دارد در واقع آموزش و پرورش چگونه باید نسل های جدیدتری را ضمن تقویت زمینه های نوگرایی و نوجویی در آنها با ذخیره ها و داشته های فرهنگی بومی پیوند دهد؟

من تصور می کنم نهادهای آموزشی اعم از خانواده، مدرسه و یا رسانه های جمعی که مسئولیت آموزش غیررسمی را برعهده دارند باید با درک تفاوت نسل ها و تعیین مختصات و مشخصات آن جوانان را در سازگاری با این تغییرات گریزناپذیر یاری دهند و چگونه تغییر در عین حفظ هویت و اصالت را به نسل ها بیاموزند. به عبارت دیگر بومی سازی تغییرات به صورتی که دگرگونی ها را به فرآیندی از تغییرات ریشه دار و تکمیلی مبدل ساخته و عصیان ها را به نوآوری تبدیل سازیم از مسئولیت های اساسی نهادهای آموزشی بشمار می آید. نباید فراموش کنیم که نوآوری و ابتکار پدیده ریشه داری محسوب می شود و حرکت های بی ریشه را نمی توان به عنوان نوآوری قلمداد کرد. اگر به جای مهیاسازی زمینه تغییرات و بومی کردن آنها در انکار و یا تفاوت در برابر تغییراتی که ریشه در پیشرفت های علمی و پدیداری ابزاری نوین دارند در سالم سازی این تغییرات کوشا باشند.

در ارتباط با مسئولیت هایی که به آنها اشاره کردید فعالیت نهادهای آموزشی براساس چه اصولی استوار می شود؟ به تعبیر دیگر پارادایم اساسی که باید در فرآیند آموزش جوانان حاکم باشد چیست؟

اصولی از قبیل پذیرش تغییر و دگرگونی های اجتماعی و احترام به آن، فراهم سازی زمینه های نوآوری و نواندیشی، تولید شناخت های علمی به جای انتقال حرف آن، آماده سازی جوانان برای پذیرش مسئولیت، طرح دیدگاه های مختلف و متفاوت به منظور ایجاد انگیزش های فکری و... از اصولی هستند که در عصر حاضر لازم است نهادهای آموزشی فعالیتهای تربیتی خود را براساس آنها استوار سازند کاربست این اصول در شرایطی امکان پذیر می شود که در نهاد آموزشی مربی به عنوان راهنمای پیوند تجربیات تلقی شود. همچنان که از اصول اساسی نهادهای آموزشی نوین محسوب می شود نقش متولی علم و اندیشه را از مربی سلب کرده باشیم. روشن است که شرایط اجرای این اصل اساسی زمانی فراهم می شود که نهادهای آموزشی و مربیان نسل های آینده به ضرورت پرورش منطبق با واقعیات و بدون پیشداوری توجه داشته باشند. اگر این اصل تربیتی را بپذیریم که نسل های آینده بیشتر از ما خواهند دانست و به پیشرفت های فزون تری نائل خواهند شد هرگز به خودمان اجازه نمی دهیم که خود را متولی دانش و یا ارزش ها بدانیم و به این نکته واقف شویم که پرورش و تربیت انسان ها در صورتی که براساس سوگیری و پیشداوری مربی باشدجنبه ذهنی پیدا می کند و از واقعیات مربوط به استعداد پرورش یافتگان به دور می افتد. طبیعی ترین سیستم تربیتی را در خود طبیعت پیدا می کنیم. بدین معنی که باغبان تنها شرایط رشد گیاه و درخت را فراهم می آورد و درخت و یا گیاه پرورش یافته براساس نهاد درونی میوه وگل و یا هر ثمر دیگری را عرضه می کند. نهادهای آموزشی و مربیان نیز باید شرایط رشد و شکوفایی استعداد جوانان را فراهم آورند. اگر بخواهیم جوانی را مطابق آرزوها و خواسته های خود بار بیاوریم مانند آن است که از درخت زردآلو می خواهیم که میوه گلابی به عمل آوریم. البته این اشاره به آن معنی نیست که در تعلیم و تربیت به دنبال هدف نگردیم. بلکه باید هدفهایی متناسب با واقعیات ها، نیازها و گرایش ها و استعداد جوانان طراحی کرد. به عبارت دیگر هدفهای سیستم تربیتی باید براساس واقعیات موجود، جاذبه ها و گرایش های زندگی اجتماعی و نیازهای جامعه و جهان طراحی و تدوین شود. در غیر اینصورت و به ویژه اگر بخواهیم جوانان را منطبق با ذهنیات گذشته خود بارآوریم.

فعالیت لازم برای شکل گیری یادگیری به وجود نمی آید و آموزش های ما همچنان که ملاحظه می کنیم بر محور مربی سالاری باقی می ماند که تلاش فوق العاده مربی را هدر می دهد و بازدهی آنچنانی ندارد. برای ایجاد فعالیت در یادگیرنده لازم است تلاش او در جهت رفع نیازهای او و نیل به تازگی ها برانگیخته شود تا محور یادگیری براساس حرکت یادگیرنده استوار باشد و مربی بتواند با کوشش اندک به بازدهی درخور برسد و این کار امکان پذیر نمی شود مگر آنکه هدف های تربیتی براساس نیازهای روز و تازه های جهانی طراحی و تدوین شود.

آقای دکتر توجه به تفاوتهای فردی در برنامه ریزی ها و تصمیم گیریها به خصوص در حوزه آموزش و پرورش یک ضرورت است به نظر می رسد ما همواره خواسته ایم یک برنامه و قالب مشخص را به چند نسل ارائه کنیم (به جای آنکه چند برنامه برای یک نسل داشته باشیم) از همین رو عدم توجه به گوناگونی استعدادها و ظرفیت های شخصی و درونی جوانان و دانش آموزان باعث می گردد تا استعدادها شکوفا نشوند و یا ظهور نیابند. تحلیل شما از این روند که برخی جامعه را متحدالشکل و یک دست شده و یکسان در فکر و رفتار می خواهند چیست؟

این نگاه از ماهیت برنامه ریزی متمرکز نشات می گیرد که به نوبه خود بر اساس جهان بینی آرمان گر استوار است. بینش برخاسته از این جهان بینی تصور ذهنی و الگویی از رشد انسان ها دارد و نمی تواند اشکال متفاوت رشد و مسیرهای مختلف آن را در نظر بگیرد. بنابرین می توان گفت که تفکر قالبی و برداشت ذهنی و الگوی رشد، زمینه برنامه ریزی متمرکز را فراهم می آورد. برای مبارزه با آن لازم است در کوشش های آموزشی و پرورشی خود به اهمیت و ضرورت تربیت نسل هایی با تفکر باز منعطف و دگر پذیر توجه داشته باشیم و همزمان با آن نسبت به اصلاح نظام برنامه خود اقدام کنیم. در اصلاح نظام برنامه ریزی توجه ته چند اصل ضرورت دارد که از جمله آنها رویکرد به برنامه ریزی های غیر متمرکز، توجه به مسیر برنامه ریزی پایین به بالا (به طوری که امکان شرکت گسترده معلمان در برنامه ریزی های آموزشی را فراهم آورد و برنامه ریزی آموزشی متاثر از برنامه ریزی های درسی باشد). همچنین توسل به نیاز سنجی و لحاظ کردن عینیت ها در تدوین برنامه های آموزشی از اهمیت زیادی برخوردار است روشن است که اعمال اینگونه اصلاحات تنها زمانی امکان پذیر است که نظام مدیریتی نیز دگرگون و تصحیح شود. با مدیریت انتصابی نمی توان برنامه ریزی مشارکتی داشت.

در دهه 1360 بر کتاب های درسی مدارس بیشترین لطمه وارد آمد. در این دهه سازمان پژوهش و برنامه ریزی درسی آموزش و پرورش ماموریت بسته بندی و پالایش کتاب های درسی را بر عهده داشت و سیاست سازمان بر اساس این ساده اندیشی استوار بود که می توان از طریق معادل سازی و واژه تراشی می توان یافته های علمی را بومی کردو به آموزش نظریه های علمی بدون انتقال فرهنگ برخاسته از درون آن اقدام کرد. همان طوری که در پاسخ مربوط به برنامه ریزی اشاره کردم. این ساده اندیشی بر اساس تفکر قالبی و تحجر ذهنی استوار بود که اعتقاد داشت و همچنان دارد که در مدارس و دانشگاه ها می توان تجربیات علمی را بدون تاثیر گذاری های فرهنگی آنها آموزش داد. با آنکه در سال های اخیر کوشش ها یی در جهت بهبود محتوای کتا ب های درسی به عمل می آید، ولی این کوشش ها را نمی توان مبنایی و تعمیم یافته کرد و برخی از مباحث و مطالب این کتاب ها حتی از نظریات جان دیویی که بیش از 50 سال از مرگ وی می گذرد تاثیر نپذیرفته است. طبیعی است که آموزش اینگونه مباحث موجب می شود بین فضای آموزشی و واقعیت های جهان امروز فاصله ایجاد شود و تلاش های آموزشی مربیان به کوشش های جنبی وحاشیه ای تبدیل شود که با زندگی دانش آموزان و واقعیت های جامعه ارتباط مستقیم ندارد و در نهایت بی علاقه بودن دانش آموزان به درس و مدرسه را به دنبال می آورد. اگر تامل کافی داشته باشیم در می یابیم که مطالب و محتوای کتاب های درسی که در آموزش های رسمی بر آنها تاکید می شود که به زندگی آخرت بیش از زندگی در این جهان توجه دارد.

پدیده فرار پیدا وپنهان از مدرسه یک امر واقع ورایج در بین دانش آموزان است. خستگی از کلاس، خوشحالی از تعطیل شدن مدرسه در بین نوجوانان و جوانان اپیدمی شده است. ارزیابی شما از این روند چیست؟

پاسخ این پرسش در حقیقت با مراجعه به پاسخ های مربوط به برنامه های آموزشی و درسی و محتوای کتاب های درسی روشن می شود. وقتی آموزش ودرس در حاشیه زندگی قرار گرفته و با مسائل زندگی ارتباط مستقیم ندارد. زمانی که آموخته های درسی با نیازهای یاد گیرندگان ارتباط پیدا نمی کند. چگونه می توان دانش آموزان را به درس ومدرسه علاقه مند و ایجاد انگیزه بکنیم؟ بیشتر دانش آموزان به درس و مدرسه علاقه ندارند برای آنکه هدف های زندگی آنان با اهدافی که برنامه ریزان کلان به دنبال ان هستند مغایر است و آموخته های درسی زندگی آنان چه از نظر اشتغال و اقتصادی و چه از نظر اجتماعی بهبود نمی بخشد و از نظر فرهنگی آنها را در حاشیه تحولات جهان قرار می دهد. به طور طبیعی وقتی دانش آموز انگیزه آموختن نداشته باشد، اعمال روش های فعال غیر ممکن می شود. به عبارت دیگر اگر قرار است دانش آموزان و دانشجویان به منظور رفع نیازهای خود گرایش به سوی نو آوری ها و زندگی جدید فعال باشندو معلمان به طور کلی با حمایت و یاری دادن به آنها نقش راهنما را داشته باشند، تحقق این امر و این فرآینددر شرایط بی علاقه بودن دانش آموز و دانشجو و نبود انگیزه آنان امکان پذیر است. ناچار محور فعلیت معلم دگرگون می شود او ناچار می شود خود جلوتر از دانش آموز و دانشجو فعال باشد و او را به سو ی هدف های که در برنامه ها و کتاب ها ی درسی آمده است رهنمون شود در این حالت معلم برای کشیدن دانش آموز و دانشجو بی علاقه به دنبال خود انرژی بیشتری مصرف می کند. به عبارت دیگر به جای آنکه دانش آموز و دانشجو فعال باشند و راه بروند معلم آنان را در حالت غیر فعالی بودن با خود حمل می کند. این فرآیند معکوس تربیتی که بر اثر تغییر جای مربی و یاد گیرنده در ارتباط با فعالیت اصلی ایجاد می شود. علاوه بر آنکه تلاش معلم را سنگین و خسته کننده می سازد، برسنگینی تلاش یاد گیرندگان نیز می افزاید به طوری که می توان آنان را به جسد هایی تشبیه کرد که بر روی زمین کشیده می شوند و نمی تواننداز توان خویش برای حمل سنگین خود استفاده کنند و ناگزیر وزن سنگین تری پیدا می کنند.

با توجه به چنین وضعیتی است که کلاسهای درس ما چه در در مدارس و چه در دانشگاهها خسته کننده است و یادگیرندگان با خستگی از آن بیرون می آیند از حضور در کلاس لذت نمی برند و سبک نمی شوند. برای اصلاح این وضعیت همچنان که اشاره شد باید فرایند یادگیری را تصحیح کرد و به جای محوری که در آن معلمان در فعالیت پیشقدم هستند به محوری اندیشند که یادگیرندگان پیشرو فعالیتهای یادگیری باشند و معلمان را به دنبال خود می کشند و در صورت تحقق این وضعیت دانشجو و دانش آموز متوقع فعالیت بیشتر معلم خواهد بود نه معلم متوقع فعالیت از سوی یادگیرنده در حال حاضر. به طوری که من خود در دانشگاه شاهد آن هستم وقتی از دانشجو پرسیده می شود که نیاز شما به این درس چیست؟ یا چه پرسشی دارید و به چه راهنمایی نیازمند هستند هیچگونه پاسخی ندارد به عبارت دیگر آنان به سرکلاس نیامده اند بلکه آنان را آورده اند و مقایسه این دو حالت تفاوت بین انسان توسعه یافته و توسعه نیافته را آشکار می سازد.

مسائل موجود جوانان در جامعه ایرانی را چگونه تحلیل می کنید؟

ریشه مسائل جوانان ایرانی در سیستم تعلیم و تربیت نهفته است که حرکت و فعالیت آنان را ساقط و حق انتخاب را از آنان سلب کرده است.

در خانواده آنان را بزرگ می کنیم بدون آنکه اجازه دهیم بزرگ شده و پرورش یابند. در مدرسه و دانشگاه به آنان یاد می دهیم بدون آنکه اجازه دهیم یاد بگیرند در سن ازدواج آنان را زن یا شوهر می دهیم بدون اینکه اجازه دهیم خود ازدواج کنند در دانشگاه تحت عنوان انتخاب واحد به آنها برنامه می دهیم بدون آنکه حق انتخاب واقعی واحد درسی داشته باشند. در جامعه آنان را به عنوان بازیگران سازمانهای سیاسی انتخاب و به نام آنان سیاست های خود را اجرا می کنیم. بدون آنکه زمینه شکل گیری تشکیلات سیاسی برای آنان را فراهم آوریم و... و در یک عبارت کلی می توان گفت که آنان را راه می بریم بی آنکه اجازه دهیم راه بروند. همانطوری که ملاحظه می فرمایید در کلیه نهادهای تربیتی سیستم، تعلیم و تربیت حرکت را از آنان سلب کرده است مشکل اساسی جوانان کشور ما آن است که جایگاه خود را ارتباط با سیستم فعالیتها تحولات علمی، اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی آموزشی سیاسی جهان پیدا نمی کنید و زمینه ارتباط آنان با این سیستم ها فراهم نمی آید به عبارت دیگر لازم است برای جاری کردن پتانسیل حرکتی جوانان بسترهای مناسبی آماده شود و موانع حرکت از سر راه برداشته شود تحقق این هدف نیاز به آن دارد که زمینه تشکیل سازمان منطقه ای و بین المللی فراهم آید. همچنین جوانان ایرانی از طریق تشکیل NGOهای تخصصی که در زمینه های علمی، فرهنگی فعالیت دارند بتوانند با سازمانهای بین المللی ارتباط پیدا کنند نباید اجازه داد که مشتی سیاستچی سودجو با منافع و آرزوهای جوانان بازی کنند و به نام جوانان حیله های سیاسی کهنه را به کار گیرند و در طرح مسائل جوانان باید به کلیه ابعاد آن توجه کرد. عواملی از قبیل: تورم، کمبود زمینه اشتغال، پیامدهای جنگ، عدم پذیرش جهانی سیستم حاکم در شکل گیری مسائل جوانان تاثیر بسزایی دارند. مسائل جوانان را نمی توان در ازدواج و طلاق و یا حداکثر اشتغال خلاص کرد و با موعظه و نصیحت حل کرد. این تحلیل مسائل و مشکلات جنبه سیستمی دارند و با اراده جوانان به وجود نمی آیند که از طریق نصیحت کردن بتوان آنها را سامان داد.

آنچه اشاره کردید به عنوان خطوط کلی و محورهای اساسی مسائل جوانان در جامعه قابل تامل است حال اگر قرار باشد این مسائل را به طور اختصاصی مورد توجه قرار دهیم برای مثال شما مسائل جوانان در خانواده های ایرانی را چگونه تحلیل می کنید؟

مشکل محور خانواده های ایرانی آن است که به روابط تکمیلی بین اعضای آن تاکید نمی شود یا بهتر بگویم که این نوع روابط برای خانواده های ایرانی کمتر شناخته شده است. در ارتباط با نوع تکمیلی کلیه اعضای خانواده با توجه به جایگاه و توانایی های خود مسئولیت متناسب با توانایی و جایگاه موجب می شود که همبستگی عاطفی مبتنی بر منطق بین اعضای خانواده به وجود آید. متاسفانه رسانه های جمعی ما در طرح مسائل خانواده تنها به روابط معارض بین همسرها اشاره دارند و در این خصوص نیز روابط معارض بین همسرها اشاره دارند و در این خصوص نیز بیشتر بر روابط گسیخته بین دو همسر تاکید می ورزند که موضوع طلاق را بر می گیرد.

تردیدی نیست که ارتباطاتی از نوع معارض و گسسته بین اعضای خانواده مساله آفرین است و نمی توان تاثیر این نوع روابط نادرست را بر وضعیت روحی و جسمی و پرورش فرزندان و اعضای خانواده نادیده گرفت ولی باید در نظر داشت که همه مسائل خانواده های ایرانی براثر این دو نوع رابطه به وجود نمی آیند. چه بسا خانواده هایی که براثر حاکم ساختن روابط حمایتی بیش از حد فرزندان و دریغ ورزیدن مسئولیت از آنان موجب می شوند نسل های جدید آنچنان که باید با مسئولیت اجتماعی آشنا نشوند و در این خصوص برای جامعه مشکل آفرین باشند. همچنین خانواده هایی وجود دارند که با تاکید بر روابطی از نوع مالکیتی (بطوری که هر یک از طرفین همسر خود را مال خود بداند و یا والدین فرزندان را از جمله تعلقات خود محسوب بدارند) مشکلات تربیتی دیگری می آفرینند که تاثیر سوء آن از روابط گسسته و طلاق کمتر نیست به طوری که تحجر فکری خانواده از نسلی به نسل دیگر منتقل می شود و فرزندان از نظر جهان بینی و رفتارهایی مبتنی بر همفکری و تفکر جمعی دچار ضعف شدیدی می شوند و گسترش روزافزون استرس و یا افسردگی درجوانان را نمی توان از توسعه این قبیل روابط در خانواده ها جدا دانست. ارتباطات یکسویه مبتنی بر مراقبت شدید علمی نیز بر افتراق نسلها می افزاید و قدرت اعتماد به نفس فرزندان را به شدت کاهش داده و آنان را به افراد متکی تبدیل می سازد. بنابراین در طرح مسائل خانواده باید توجه داشت که در هر خانواده چه نوع رابطه ای حاکم است. و ارتباط غالب بین اعضای خانواده از چه نوعی بشمار می آید و نوع رابطه در ایجاد مشکلات تا چه اندازه موثر واقع می شود.

مشکلات موجود در بین اعضای خانواده از جمله مسائل سیستمی تلقی می شود که با نوع سیستم و ماهیت آن ارتباط تنگاتنگ دارند و لازم است به صورت علمی تحلیل شوند وقتی در تلویزیون مشاوره های خانوادگی را محدود به اختلافات زن و شوهر و طلاق می کنیم و سعی می شود این مسائل با موعظه و نصیحت افرادی رفع شود که چه از نظر تخصصی و چه از نظر تجربی با این روشها آشنا نیستند و صرفا آن را به عنوان ارتباط عاطفی نگاه می کنند در حقیقت جامعه در جهت اشاعه روشهای غیرعلمی گام برمی دارد.

ü خطوط کلی مسائل مربوط به ازدواج جوانان را چگونه ارزیابی می کنید؟

اتخاذ سیاست های نادرست در زمینه های اطلاع رسانی موجب شده است که جوانان ایرانی به جای آنکه امر ازدواج را به عنوان وسیله ای تلقی کنند که طی آن از طریق انتخاب همراه مناسب به دنبال هدفهای اساسی زندگی راه می افتیم ازدواج به عنوان یک هدف یاد می کنند و براثر معرفی نادرست این امر مهم زندگی چنین می پندارند که از طریق ازدواج به مقصد می رسند! در صورتی که پژوهش های اجتماعی روشن می سازد که به علت عدم طرح هدف روشن و مشخص در زندگی ازدواج ها از هم می پاشند لازم است برای جوانان جامعه خود روشن نماییم که ازدواج هدف نیست بلکه وسیله است و از طریق ازدواج مناسب می توان هدف های متعال زندگی را دنبال کرد و با توجه به هدف زندگی خود، همراه یا همسر انتخاب می کنیم و زیبایی هر همسر در تناسب آن با هدف زندگی نهفته است. وقتی که برنامه رسانه ای موضوع ازدواج را برای جوانان طوری توضیح می دهد که حتی هدف تحصیل و کار و آفرینش نیز چیزی جز تشکیل خانواده و ازدواج نیست و وسیله را با هدف اشتباه می گیرد دیگر نمی توانیم از این برنامه انتظار داشته باشیم؟ که مسائل زندگی و خانواده را به درستی تحلیل کرده و مشاورت علمی ارائه دهد بخشی دیگر از مسائل خانواده ها ریشه در آموزش زندگی زناشویی دارد فراموش نمی کنیم که دختران و پسران جوان ما که ازدواج می کنند از آموزش دراین زمینه بی بهره هستند. خانواده ها آن را مذموم دانسته و آموزش های رسمی و کتابهای درسی نیز این نوع آموزشها را غیراخلاقی تلقی می کنند و آموزشهای غیررسمی نیز با در نظرگرفتن صلاح و عفت جامعه از کنار آن می گذرند و غیرمستقیم جوانان را به یادگیری های خودسر و احتمالا انحرافی در این مورد تشویق می کنند! این بی اعتنایی ها به آموزش در شرایطی است که براثر نبود آموزش بیماریهایی از قبیل ایدز و ... درجامعه ما رو به گسترش است. ضررهای برخاسته از نبود و یا انحراف آموزش در این زمینه به بیمارهای جسمی ختم نمی شود تبدیل ارتباط زناشویی به یک رابطه حیوانی و خشونت جایگزین اندیشه ها و رفتارهای انسانی می شود که بدون شک به درگیری های فکری انجامیده و براثر ایجاد انحراف در شناخت یکدیگر تنفر را جایگزین عشق و محبت می سازد. ای کاش به جای این همه تکرار مسائل بدیهی و نصیحت های سطحی، مساله بچه های تنفر را نیز همانند مشکل بچه های طلاق در برنامه های تلویزیونی خود به صورت علمی طرح و بررسی می کردیم تا این نکته روشن شود که برگزاری ازدواج های انبوه در شکل گیری و گرایش این معضل چه تاثیری دارد

درباره شرایط فعلی مسائل جوانان در دانشگاهها در یک دورنمای کلان چه ارزیابی دارید؟

همانطوری که ملاحظه می فرمایید آنچه در این خصوص مسائل مربوط به خانواده و یا ازدواج مطرح شد درحقیقت محورهای سیاستگزاری محسوب می شوند که مشکلات جوانان براساس آنها شکل می گیرند و به وجود می آیند و جا دارد که در فرصت مناسب مسائل هریک از این محورها به طور تخصصی بررسی شود در مورد دانشگاهها نیز محورهایی وجود دارد که از جمله آنها می توان به مدیریت پلیس موسسات آموزش عالی، نبود نیازسنجی در زمینه آموزش های عالی که دانشگاه را به صورت نهاد ذهنی و جدا از ضرورت های جامعه و اشتغال درآورده است. مشخص نبودن تفاوتهای موجود بین دانشگاه و مدرسه در زمینه برنامه ها و روشهای آموزشی و... اشاره کرد. در خصوص دانشگاه ها، به ویژه یادآوری این نکته ضرورت دارد که بسیاری از واحدهای دانشگاهی جامعه ما به جای آنکه به صورت واقعی مرکز علمی، فرهنگی، و آموزشی باشند در حقیقت مراکز سیاسی، پلیسی و امنیتی تلقی می شوند. برای مثال تاسیس دانشگاه آزاد بیش از آنچه پاسخگو به نیازهای علمی و آموزشی کشور باشد بیشتر برای حل معضل جامعه در ارتباط با جوانان بوده است. راهیابی به آموزش عالی در صورتی اصولی و ارزشمند تلقی می شود که این هدف در ارتباط با نیازهای مشخص جامعه و با هدف کاربرد روشهای علمی در تولید و تعمیق آن تحقق یابد. در صورت مشخص نبودن نیاز و روشهایی که باید از طریق آموزش عالی تعمیق یافته و کاربرد علمی داشته باشند. مانند آن است که جوانان را تنها با هدف دسترسی به مدرک دانشگاهی سرگرم و کنترل کرده و فرآیند علم جویی را به مسیر مدرک خواهی تبدیل سازیم.

نیازسنجی آموزش عالی این امکان را فراهم می آورد که برنامه های آموزشی دانشگاهها به طور بنیانی تغییر کرده و روشهای داوطلبانه یادگیری به عنوان فعالیت درونی دانشجو جایگزین فعالیتهای سنگین آموزشی معلمان گردد که در بیرون از حوزه یادگیری دانشجویان اتفاق می افتد همین انتقال فعالیت سیاسی از معلم به دانشجو و یپشگامی دانشجو در یادگیری است که برنامه های درسی آموزش عالی را با تحولات دانش بشری و تازه های علم مربوط ساخته و نیز زمینه کاربرد شیوه های جدید علمی را در تولید جامعه را فراهم می آورد. روش مربی محوری که به صورت تعمیم یافته در کلاسهای درس دانشگاههای کشورمان همچنان پا برجا است. از الگوی مدیریت جامعه که در دهه های اخیر براساس سنت های پدرسالاری بازسازی شده است تاثیر زیادی می پذیرد و این الگو نه تنها در مراکز آموزش عالی بلکه در خانواده ها و کلیه سطوح و دوره های آموزش مدرسه ای نیز در دیرپایی و تداوم روشهای تربیتی و آموزشی تاثیر به سزایی دارد و براثر همین تاثیرگذاری است که فردیت مربی بیش از مباحث درسی اهمیت پیدا می کند و نماد شخصیتی بر تحولات و نوآوری ها اثر می گذارد و از شتاب تحرک نسل جوان می کاهد. فرهنگ حاصل از این تاثیرگذاری به سبب تداوم در دوره های مختلف و طولانی مدت تاریخی چنان ریشه دار و قوی است که حتی در شرایط فروپاشی منبع قدرت و هیبت شخصیت از طریق ایجاد فردیت های برتر از روند تحول ممانعت به عمل آورده و قطب دیگری جایگزین مرکزیت قبلی می سازد اینچنین است که در شرایط تضعیف جایگاه اقتصادی و اجتماعی پدر یا مادر جایگزین او می شود و به تغییر نظام پدرسالاری مانع از تداوم ارتباط آن در شکل جدید مادرسالاری نمی شود. همچنان که تحولات اجتماعی پیشرو و پس از نابود سازی قدرت فردی به دنبال ایجاد فردیت دیگر به بن بست می انجامد.

با توجه به اشاره های اخیر مایل هستم نظر شما را درباره مسائل جوانان در ارتباط با انقلاب بدانم؟

از نظر من انقلاب سال 57 ایران ضرورتی بودکه به دنبال دگرگونی های اقتصادی و اجتماعی جامعه و تغییر شرایط بین المللی و در پاسخ به این تحولات به وقوع پیوست و حرکت اصیل مردمی بود که تغییر ساختاری و سازمانی جامعه و تطبیق آن با شرایط جدید اقتصادی و اجتماعی و شرابط بین المللی را دنبال می کرد. وقوع این انقلاب را نمی توان با گسترش قشر مرفه طبقه متوسط رویکرد روستاییان به زندگی شهری و با تضعیف فئودالیسم در مناطق روستایی و... بی ارتباط دانست. این قبیل رویدادها و تغییرات را می توان به عینیت هایی تشبیه کرد که ضرورت ذهنیت جدیدی را در سازمان دهی و ساختار جامعه ایجاب می کرد. با این وجود فراموش نمی کنیم که عقب ماندگی های فرهنگی و سیاسی جامعه در نبود احزاب سیاسی در مفهوم حقیقی مانع از آن بود که مردم انقلابی بتوانند به مشخصات و یا به طور دقیق به مختصات ذهنیت جدید موردنیاز در سازماندهی جامعه آگاهی داشته باشند.

ممانعت های رژیم پهلوی با شکل گیری و فعالیت احزاب واقعی نه تنها پایگاه مردمی آن رژیم را تضعیف و سست کرده بود بلکه همچنین موجب شده بود که آگاهی های سیاسی جامعه نیز در سطح بسیار پایین نگاه داشته شود.

هدفهای سیستم تربیتی باید براساس واقعیات موجود، جاذبه ها و گرایش های زندگی اجتماعی و نیازهای جامعه و جهان طراحی و تدوین شود. در غیر اینصورت و به ویژه اگر بخواهیم جوانان را منطبق با ذهنیات گذشته خود بارآوریم.

فعالیت لازم برای شکل گیری یادگیری به وجود نمی آید و آموزش های ما همچنان که ملاحظه می کنیم بر محور مربی سالاری باقی می ماند که تلاش فوق العاده مربی را هدر می دهد و بازدهی آنچنانی ندارد.

جوانان را بزرگ می کنیم بدون آنکه اجازه دهیم بزرگ شده و پرورش یابند. در مدرسه و دانشگاه به آنان یاد می دهیم بدون آنکه اجازه دهیم یاد بگیرند در سن ازدواج آنان را زن یا شوهر می دهیم بدون اینکه اجازه دهیم خود ازدواج کنند در دانشگاه تحت عنوان انتخاب واحد به آنها برنامه می دهیم بدون آنکه حق انتخاب واقعی واحد درسی داشته باشند. در جامعه آنان را به عنوان بازیگران سازمانهای سیاسی انتخاب و به نام آنان سیاست های خود را اجرا می کنیم.

نظرات  

 
0 #2 sahar ۱۳۹۲-۰۱-۲۱ ۱۷:۴۳
:-) khoob bood
نقل قول
 
 
+2 #1 taghavi ۱۳۹۱-۰۹-۰۸ ۱۷:۱۵
با سلام استاد شما اشاره نموده بودی که این سیستم آموزشی مربی سالار که امروزه منسوخ شده ولی در جامعه ما همچنان رواج دارد . سوال > به نظر شما این سیستم مربی محور درچه پایه آموزشی باید تعویض شود ؟آیا یک دانشجو و کسی که فارغ التحصیل شده است برای بدست آوردن نتایج بهتر می تواند نظام آموزشی خود را تغییر دهد؟ با سپاس

با تشکر از پرسش شما یادآوری می کنم که در عصر حاضر نطامهای آموزشی رویکرد "یادگیرنده محور" دارند. به عبارت دیگر، به فرزندان و نسلهای آینده مطلبی آموخته می شود که خود آنان نیاز دارند نه آن که والدین یا استاد یا مسئولان نظام بر آموزش آنها تاکید کنند. وقتی محتوای آموزش بر اساس نیاز یادگیرنده از طریق تحقیق شناسایی و تدوین شود بطور طبیعی یادگیرندگان برای یادگیری آن رقبت داشته و در آن راه فعال خواهند بود در صورتی که یادگیرنده بی آن که نیاز داشته باشد به یادگیری مباحثی که مربیان و مسئولان مطرح می کنند مجبور باشد آموزش جریان انفعالی خواهد بود و یادگیرنده در جریان این آموزش رقبت درونی نخواهد داشت و در حقیقت آموزش انفعالی که با نیاز یادگیرندگان بیگانه باشد به نوعی کلیشه آموزی محدود می شود و هرگز به پرورش فکری و تفکر آموزی نمی انجامد و در همان کلاس درس ختم می شود.
نقل قول
 

اضافه‌ كردن نظر


کد امنيتي
باز خوانی تصویر امنیتی

در گوگل محبوب کنید :

 

 

این سایت را محبوب کنید :