Get Adobe Flash player

پیام هفته

   

تقویم شمسی

 
چهارشنبه
۱۳۹۸
مرداد
۳۰
 

امتیازدهی در گوگل


آمار

گفتگوی آنلاین

پخش آنلاین موزیک


PopUp MP3 Player (New Window)
صفحه اصلی هستی شناسی(قسمت اول)

هستی شناسی قسمت اول

قسمت اول

مقاله حاضر در حقیقت جهان بینی مبنایی دیدگاه های اجتماعی وی می باشد که در مجموعه مصاحبه های وی در سال 1384 تحت عنوان “ آموزش وتوسعه” منتشر شد.

به طور کلی تاکید بر جنبه های علمی، پویش نظریات جدید و ارتباط با مسائل روز از ویژگی های بارزی است که در آثار “ احمد بیانی” با آن مواجه هستیم.

توجیه مقاله

بیانی می گوید: سالها پیش همکاری داشتم که در فرهیختگی و پاکی به دوستی او افتخار می کردم. آزارش به مورچه نمی رسید هرگز پا روی حق دیگران نمی گذاشت به نظر می رسید در رعایت عدالت وسواس داشته باشد.

روزی از روزها که در گوشه ای دور، دهها نفر به قتل رسیده بودند با کمال تعجب ملاحظه کردم که دوست نازنین من از این فاجعه با شادمانی یاد می کند ! وقتی متوجه تعجب من شد سعی کرد با تکیه بر باورهای مشترکی که داشتیم شعف و شادی خویش را توجیه نماید. اگر در داستان مولانا ملیتهای مختلف مفهوم واحدی را با واژه های متفاوت بیان کرده و بر سر الفاظ جنگ داشته اند این بار احساس کردم من و دوستم در وضعیت معکوس، با واژه های واحد به مفاهیم متفاوتی اشاره داریم.

مدتها به این موضوع یعنی جنگ و مفاهیم و اختلاف بین برداشتهای مختلف از واژه واحد می اندیشیدم و به این نتیجه رسیدم که افرادی مانند دوست من قربانی برداشتهای ناصواب از مفاهیم صواب شده اند مقابله با شخص آنان نه تنها روا نیست بلکه نمی تواند نتیجه بخش باشد.

از این رو برآن شدم که در فرصت مناسب و شرایط مساعد ریشه های هستی شناسی رفتارهای اجتماعی را بشکافم شاید بتوانم از این طریق تحلیلی تفصیلی درتکمیل کتاب قبلی خود تحت عنوان “ زندگی چیست؟”منتشر کنم.

متاسفانه فرصت وشرایط مورد انتظار پیش نیامد و ناگزیر نظر خود را به صورت خلاصه و اشارتی تقدیم می دارم.

با استمداد از نظریه انیشتین می توان گستره بی نهایت هستی را به عنوان عرض در ازای چهارده میلیارد سال قدمت آفرینش را به عنوان طول، سطح تکامل زندگی را به عنوان ارتفاع و سرانجام “ زمان”را به عنوان بعد چهارم جهان هستی در نظر گرفت. با یک چنین تعبیری می توان همچنان که “ مارسل پروست “ در کتاب “ زمان از دست رفته “ به آن اشاره دارد. به قدرت آفرینشگری زمان اذعان داشت و در نتیجه پذیرفت که “ هستی"در هر زمان با زمان دیگر متفاوت است همچنان که زندگی امروز را نمی توان با زندگی دیروز منطبق دانست.

هستی شناسی

“ پیرمیخانه سحر جام جهان بینم داد “

و اندر آن آئینه از حسن تو کرد آگاهم “

حافظ

نگاه کلان

اگر قرار باشد درباره “ هستی جهان “ و “ حیات موجود در عالم “ بدون هیچگونه پیشداوری قضاوت کرده در این خصوص دریافت ذهنی خویشتن را داشته باشیم بدون شک مراجعه به واقعیات اصولی ترین و علمی ترین روش محسوب می شود فراموش نکنیم که مطالعات پژوهشی با طرح پرسش آغاز و پس از آن از طریق مراجعه به واقعیات سعی می شود پاسخ مربوطه را پیدا کنند.

در زمینه شناخت واقعیت هستی نیز با یک پرسش اساسی مواجه هستیم واقعیت هستی چیست؟

به منظور شناخت “ واقعیت هستی” این ضرورت وجود دارد که در ابتدا به ابعاد آن نظری بیفکنیم.

منابع مختلف علمی به ما این آگاهی را می دهد که فضایی آکنده از ابرهای هیدروژنی و غبار مجموعه ای را میلیاردها ( به عبارت دقیقتر، بی شمار)کهکشان را در برگرفته است هر کدام از کهکشان ها به نوبه خود میلیون ها ستاره را شامل هستند وسعت فضای شناخته شده تا زمان ما بیش از 10 میلیارد سال نوری تخمین زده می شود به عبارت دیگر اگر قادر باشیم صحنه های دوردست این فضا را تماشا کنیم وقایع و رویدادهایی را شاهد خواهیم بود که ده میلیارد سال پیش اتفاق افتاده است و نور رویت آنها پس از گذشت این همه مدت زمان به چشمان ما می رسد.

به یقین در آینده با افزایش قدرت علمی و دسترسی به ابزارهای دقیق تر و کاملتر فضای باز بیشتری قابل تصور خواهد بود.

بنابر یافته های علمی، نخستین تحرکات مربوط به شکل گیری این فضای گسترده هستی از چهارده میلیارد سال پیش آغاز شده است و از آن زمان “ هستی “ در جریان دگرگونی های مداوم قرار دارد و تغییر و دگرگونی از مبانی اساسی و اصول انکارناپذیر هستی به شمار می آید. هستی در هر زمان شکل جدیدی به خود می گیرد. تعداد کهکشان ها و ستاره ها، فاصله آنها از یکدیگر، تنوع موجودات، شکل زندگی و... هرگز ثابت و یکسان نبوده و نخواهد بود. آیا می توان از زمان ( در مفهوم مجموعه حرکات و ابعاد مختلف دگرگونی پدیده ها ) به عنوان آفرینشگر واقعی هستی یاد کرد؟ در هر حال باید توجه داشت که زندگی و هستی در مفهوم عام آن بدون بعد زمان معنی پیدا نمی کند و با در نظر گرفتن همین نکته است که در تئوری نسبیت “ انیشتین” از زمان به عنوان “ بعد چهارم” یاد می شود.

با استمداد از نظریه انیشتین می توان گستره بی نهایت هستی را به عنوان عرض در ازای چهارده میلیارد سال قدمت آفرینش را به عنوان طول، سطح تکامل زندگی را به عنوان ارتفاع و سرانجام “ زمان”را به عنوان بعد چهارم جهان هستی در نظر گرفت. با یک چنین تعبیری می توان همچنان که “ مارسل پروست “ در کتاب “ زمان از دست رفته “ به آن اشاره دارد. به قدرت آفرینشگری زمان اذعان داشت و در نتیجه پذیرفت که “ هستی"در هر زمان با زمان دیگر متفاوت است همچنان که زندگی امروز را نمی توان با زندگی دیروز منطبق دانست.

اشاره به نقش آفرینشگر زمان و مجموعه حرکات آن در شکل گیری و دگرگونی های حیات این پرسش را مطرح می سازد که حرکات زمان آفرین به نوبه خود از کجا نشات می گیرند؟ به منظور درک بهتر و دقیق تر این نکته مناسب است که نگاه از افقهای دور و وسیع برگرفته و به جای کلیت بینی به جزئیات نزدیک چشم بدوزیم.

آدمی جزیی از هستی است و به عنوان نقطه ای از آفرینش، در درون فضای بیکرانی که به آن اشاره شد قرار دارد و مانند هر جزء دیگر حیات و هستی، در جریان تغییرات مداوم و روند تکامل شکل گرفته است. همچنان که اشاره شد انسان از نظر جسمانی و با ذهنیت و تفکر پیوسته از تحولات و تغییرات هستی و حیات محیط تاثیر پذیرفته و در شرایط دگرگونی مداوم بسر می برد به کلامی دیگر موجودیت بشر با محیط شرایط و زمان وی ارتباط تنگاتنگ دارد و تنها در ارتباط با همین پارامترها مفهوم پیدا می کند بنابراین می توان نتیجه گرفت که آدمی در وضعیت تولد دائم و پایان ناپذیر بسر می برد و نمی توان وجود و آفرینش او را پایان یافته تلقی کرد.

پیوستگی انسان با محیط و تغییرات هستی کل ایجاب می کند که درصدد شناسایی محیط زندگی وی برآییم آدمی بر روی کره زمین شکل گرفته و هنوز نتوانسته است زندگی در بیرون از سکونتگاه خویش را تجربه کند و در مقایسه با فضای عظیم آفرینش که اشاره شد زمین سیاره بسیار کوچکی است که براساس نظریات علمی در حدود 4500 میلیون سال در جریان تحولات کهکشان شیری و منظومه شمسی به وجود آمد. بنابراین در مقایسه با آغاز آفرینش و چهارده میلیارد سالی که به آن اشاره شد می توان سیاره زمین را نوزادی دانست که همراه با 9 سیاره دیگر به دور خورشید می گردند و منظومه شمسی را تشکیل داده اند. لازم است توجه شود که خورشید در حدود یک میلیون برابر از زمین بزرگتر است و هر (200) دویست سال یک بار دور مرکز خود می چرخد و در کهکشان “ راه شیری” قرار دارد که مجموعه ای از میلیاردها ستاره و سیاره می باشد باید در نظر داشت که کهکشان راه شیری با این عظمت به نوبه خود در داخل مجموعه دیگری مشتمل بر بیست کهکشان قرار گرفته است و همه این کهکشان ها و مجموعه بزرگتر، توده کوچکی از فضای بیکران را تشکیل می دهد و با حرکتهای خود جزیی از تحرکات عالم هستی را به وجود می آورد.

نگاه نزدیک

اشاره به موقعیت موجودی کوچک به نام انسان در گوشه ای از عالم بی انتهای هستی روشن می سازد که آدمی جزء بسیار کوچکی از فراخنای هستی است که در سیاره نسبتا کوچکی به نام زمین و در جریان روند تغییرات و تکامل موجودات دیگر به تدریج شکل گرفته است و هنوز هم به دگرگونی های خود ادامه می دهد به طوری که افراد هیچ نسلی از نسلهای بشری را از نظر اندیشه، دیدگاه ها، قیافه و توانایی های جسمانی و حتی تغییرات جسمی نمی توان منطبق با افراد نسلهای پیشین دانست. به عبارت دیگر انسان نیز مانند سایر اجزای هستی کل در تولد مداوم به سر می برد و هر روز تولد جدیدتری پیدا می کند و نمی توان برای او موجودیت ثابت و پایان یافته ای قائل شد.

نظریه های دانش حیات شناسی در جستجوی چگونگی پیدایش ماده زنده و منشا هستی انسان بر روی زمین بر این باور پای می فشارند که با تکامل ترکیبات کربن در فضا و تحت شرایط جوی معین، زمینه تشکیل اسیدهای آمینه و سلولهای پروتئینی به وجود آمده است. و در ادامه همین نظریه تاکید دارند که نخستین موجودات زنده روی زمین نوعی ویروس های آبزی بوده و برای ادامه حیات به اکسیژن آزاد نیاز نداشته اند.

برخی از نظریه های علمی پیدایش نخستین ویروسهای زنده را با حیات گیاهان تک سلولی ارتباط داده اند و پیدایی گیاهان و جانوران روی زمین را در ادامه تغییرات و تحولات و روند تکامل آنها قابل توجه دانسته اند.

به هر حال در ادامه تغییرات و تکامل موجودات روی زمین در آغاز دوره چهارم زمین شناسی، میمون های آدم نما پا به عرصه وجود نهادند که در منابع زیست شناسی از آنها تحت عنوان “ استرالوپتیک “ نام برده می شود.

کاوش های زمین شناسی و جستجوی بقایای موجودات قدیمی حکایت از آن دارد که ظهور انسان “پیتکانتروپ “، “ هیدلبرگ “ و “ نئاندارتال “ براثر همین روند تکامل قابل توجیه است و سرانجام نظریه داروین این باور را مطرح می سازد که در ادامه تکامل موجودات مورد اشاره و براثر تاثیرگذاری عواملی از قبیل “ تنازع بقا” “ انتخاب طبیعی”اثرات محیطی و ارثی و نیز جهش های ژنتیکی، پیدایی انسان به عنوان موجود متفکر بر روی زمین امکان پذیر شده است.

اگرچه مطالعه این گونه نظریات علمی بسیاری از نکات تاریک خلقت را روشن ساخته و به برخی از پرسش های مطرح شده پاسخ منطقی ارائه میدهد با این وجود نباید از این نکته غافل شد که معلومات علمی در عین روشنگری بر دامنه پیچیدگی ها می افزاید و طرح پرسش ها و مجهولاتی که قبل از آگاهی های علمی بر تحیر ما می افزاید همین تحیر و بهت ناشی از مطالعات علمی است که موجب می شود “ انیشتاین” احساس خود را چنین بیان دارد:

“ باور دینی من عبارت از تحسین خاضعانه در برابر قدرت یا روح برتر و نامحدودی است”

“ که در عین حال در کوچکترین ذرات و جزئیات قابل درک برای بشر متجلی است پذیرش عمیق”

“ احساس وجود تفکر و تعقل قدرتمند و برتر در آفرینش غیرقابل درک اندیشه مرا به سوی خدا معطوف می دارد.

این گونه “ تحسین خاضعانه” انیشتاین و اشاره وی به “ قدرت و تفکر در آفرینش”در حقیقت تحیری است که می توان آن را به معنویت گرایی این دانشمند برجسته قرن ها تعبیر کرد. او در پایان تفکرات علمی و در ورای نظریه ها خود را در خلا احساس می کند و از طریق پذیرش باور وجود قدرت برتر که خود آن را “ خدا” می نامد اندیشه های علمی خویش را تکمیل می کند او درجای دیگر می افزاید:

“ هرکس در هستی بی انتها و در برابر عظمت خلقت متحیر و متاثر نباشد مرده محسوب می شود و لایق زندگی نیست.”

با تامل در این نقطه نظر انیشتاین درمی یابیم که او در تفکرات علمی به منظور حصول جامع بینی از زاویه فردی و فردیت فراتر می رود و کوشش دارد در تحلیل جهان از طریق تفکر خود اندیشه را جا نیندازد و این جزء از جهان را نادیده نگذارد؟

اگرچه احساسات تحیرآمیز “ انیشتاین” ناشی از عظمت طبیعت و خلقت بوده است با این وجود نمی توان فراموش کرد که درک این عظمت براثر مطالعات علمی حاصل می شد و باور خداجویی او براساس پژوهش ها و مطالعات و منطق علمی استوار بوده است و این ادراک علمی را نمی توان با برداشت های سطحی و غیرعلمی و پیش داوریهای بی پایه اساطیری که به طور معمول از احساس عاطفی نشات می گیرند مقایسه کرد و یکسان دانست. خدایی که انیشتاین براثر مطالعات علمی در اندیشه های خود به آن روی می آورد در حقیقت یک تفکر علمی است او از خدایی سخن می گوید که حتی در ریزترین ذرات عالم حضور دارد و هرگز نمی توان بین او و هیچ ذره ای از جهان فاصله قائل شد در حقیقت مرکزیتی است که از کلیه نقاط دایره وجود به یک اندازه فاصله دارد و نمی توان برای او “ قرب”و یا “ بعدی” قائل شد.

اشاره وی به وجود “ قدرت برتر” و توجه به اندیشه وجود خدا به هیچ وجه راه را برای تفکر علمی نمی بندد و نمی توان آن را در حد سلطان یا حاکم بزرگ عالم خلاصه کرد و برای او بارگاهی جدا از مخلوقات تصور کرد که به منظور ارتباط با مخلوقات نمایندگان و یا به اصطلاح عامیانه استاندارانی روی زمین می گمارد. از خدای مورد ستایش انیشتاین نمی توان کدخدا ساخت و یا آن را در برابر انسان ها قرار داد که به عنوان دو قطب با یکدیگر معامله کنند. انیشتاین خود به این نکته اشاره صریح دارد آنجا که می گوید “ من نمی توانم بپذیرم که خدا با کائنات بازی تخته نرد بکند”!!

بنابراین باید در نظرداشت که “ خداگرایی “ علمی با " خداپرست"عاطفی وعاری از مبانی علمی متفاوت است در “ خداگرایی” علمی آدمی برآن است که از طریق وسعت بخشیدن به دانش و تکامل دیدگاه های ناقص علمی خویشتن را تعالی بخشد و خود را جزئی از سیستم حیات تلقی کرده و از طریق شناخت حرکت های سیستم و تطبیق بهتر با آن راه خویش را به سوی فنای ابدیت ساز باز کند. در صورتی که “خداپرستی”عاطفی و به دور از مبانی علمی براساس عافیت طلبی بر آن است که با استمداد از خدایی که خود را به او نزدیک تر احساس می کند سیستم حیات را با حرکت ها و آرزوهای وی تطبیق دهد. همچنین در حالی که خداگرایی علمی در تکامل و راستای پویش های علمی قرار دارد “ خداپرستی”های عاطفی در برابر علم قرار می گیرد و راه را بر آن می بندد و تفکری مغایر با آن می پیماید.

نتیجه گیری "انیشتاین" درباره وجود خدا را می توان به آغاز خداشناسی علمی تعبیر کرد؛ دانشی که از طریق مراجعه به واقعیات هستی و بررسی آن، ذهنیت مقتضی را در ارتباط با مبدا آفرینش حاصل می نماید. باید در نظر داشت که مسیر مطالعات علمی از رویکردهای اعتقادی متفاوت است؛ زیرا در گرایشهای عقیدتی نه تنها باورهای خود را بدون نیاز به بررسی واقعیات و آزمایشهای لازم بدست می آوریم. بلکه در خلاف جهت مسیر علمی سعی بر آن داریم که هر واقعیتی را ولو به بهای مخدوش شدن آن ، در چهارچوب ذهنیتهای عقیدتی که از قبل به آن باور داریم قرار دهیم و در حصول گرایشهای عقیدتی، دریافتهای عاطفی بیش از ادراکات منطقی تاثیر می گذارد.

بهر حال باید توجه داشت که "انیشتاین" از طریق مراجعه به واقعیت هستی و محاسبه ابعاد و عظمت آن، منشا هستی را احساس می کند، احساسی که می تواند آن را به عنوان سرآغاز ادراک علمی وجود خدا تلقی کرد؛ اگرچه با توجه به عظمت واقعیت هستی که به آن اشاره شد و موقعیت انسان در آفرینش و ماهیت ارتباط جزئ بشر با کل هستی، درک علمی مورد نظر، نوع خاصی از ادراک محسوب می شود که نمی توان آن را با درک مبتنی بر اشراف منطبق دانست.

به یقین در مطالعه واقعیت هستی، ویژگیها و ماهیت این پدیده مورد بررسی در چگونگی درک ما تاثیر می گذارد و شاید بارزترین ویژگی هستی آن است که نمی توان این پدیده را ثابت انگاشت؛ هستی جریان مداومی است که ابعاد و کیفیت آن بطور دایم تغییر می یابد و این دگرگونیهای مداوم را نه تنها در زندگی انسان، بلکه همچنان در کلیه اجزا و عناصر تشکیل دهنده حیات به صورت ملموس مشاهده می کنیم، بطوری که حتی عناصر بی جان از تاثیر این تغییرات به دور نیستند [1] . کافیست یادآور شویم که با توجه به نظریه های علمی در خصوص پایان انرژی خورشیدی، آفتابی که هر روز می تابد با آفتاب روز قبل فرق دارد و دستخوش تغییر می شود و با توجه به وجود همین دگرگونیهای پیوسته است که می توان نتیجه گرفت که انسان هنوز بطور کامل به وجود نیامده است و روند آفرینش او در فرآیندی تمام نشدنی همچنان ادامه دارد.

توجه به این ویژگی بارز هستی و تامل در آن، ما را بر آن می دارد که در مطالعه واقعیت آفرینش چند اصل اساسی را مد نظر داشته باشیم؛ اصولی که نادیده گرفتن ان مبنای علمی مطالعات هستی شناسی و خداشناسی را خدشه دار می سازد:

1- وجود حرکت در هستی:

همچنان که اشاره شد، واقعیت هستی دستخوش تغییرات مداوم است و نباید آن را ثابت انگاشت؛ دگرگونیهای عناصر و اجزائ آفرینش در یکدیگر تاثیر گذاشته و به صورت حرکت کلی و موزون تجلی می کند. باید در نظر داشت که عدم پذیرش تغییرات حیات و نفی حرکت آن موجب جدایی از واقعیتهای زندگی می شود و از ادامه حیات در زمان باز می دارد که ما از این واقعیت تحت عنوان "مرگ ذهنیت زمان" یاد می کنیم.

طبیعی است که ثابت پنداری هستی و نادیده گرفتن حرکت مداوم حیات ما را از درک واقعیت آن باز می دارد و مطالعه دقیق و صحیح علمی را نا ممکن می سازد.

2- آهنگ تدریجی حرکت:

باید در نظر داشت که تغییرات هستی به شکل تدریجی انجام می پذیرد و وضعیت انحنایی دارد. وجود این وضعیت موجب می شود که دگرگونیها در کوتاه مدت حالت کمی داشته و جزیی و یا حتی غیر محسوس باشد. با این وجود، منحنی تغییرات در بلند مدت به نقطه "اوپتیموم" رسیده و مسیر متفاوتی را در پیش می گیرد و به وضعیت و کیفیت جدیدی می انجامد.

ناتوانی در همپایی با تغییرات طبیعی حیات را می توان به منشا بیماریهای ذهنی تعبیر کرد که می توان هماهنگی و همراهی با دگرگونیهای هستی را سلب می کند. باید در نظر داشت که ناتوانی در هماهنگی با تغییر واقعیت با عدم پذیرش واقعیت فرق دارد که در سطور بالا از آن تحت عنوان "مرگ ذهنیت زمان" یاد کردم.

بهرحال، چنانچه پذیرش واقعیت با آهنگ حرکت و تغییرات هماهنگ نباشد، بیماری ذهنیت بطور معمول در شکل عقب ماندگی اجتماعی و مدنی بروز می کند و ئر مواردی نیز این امکان وجود دارد که از طریق تن دادن به تغییرات پیشرس که با نادیده گرفتن واقعیتهای موجود انجام می پذیرد به صورت رفتارهای ناسازگار مقابله به زمان درآید که معمولا زیانبار می باشند و عاملین این قبیل تغییرات زود رس که طوفانهای هستی زدا را جایگزین تحولات شکوه آفرین می کند، علاوه بر اختلال در روند دگرگونیهای طبیعی و سالم، خود نیز قربانی زمان می گردند.

3- مسیر حرکت:

توجه به این نکته حایز اهمیت است که تغییرات ولو در مرحله کمی و جزیی، به این معنی است که هستی جدید جایگزین حیات قبلی می شود و نمی توان با معیارهای آنچه بوده درباره وضع موجود داوری کرد؛ هر حرکتی زمان نوینی می آفریند و هر زمان، با توجه به ابعاد و وسعت حیات و میزان پیچیدگی آن، نشانه های متفاوتی در خصوص مبدا آفرینش ارایه می دهد که با علایم زمانهای قبلب متفاوت است. برای نمونه، در عصر حاضر که تیوریهای علمی به شکل گیری حیات بیش از احداث آن توجه دارند، استناد به مثال؛ ادراک وجود نجار از واقعیت وجودی در چوبی درباره مبدا آفرینش نمی تواند جنبه علمی داشته باشد.

نباید فراموش کرد که تغییر پدیده های هستی بر اثر تاثیرگذاری آنها بریکدیگر و وجود جریان مداوم ترکیب در طبیعت حاصل می شود؛ روند حرکت براساس ترکیب عناصر حیات شکل می گیرد که طی آن عناصر به نسبت ساده تر به هم پیوسته و مولودهای جدیدی به وجود می آورند که در قیاس با پدیده های عامل، وسیعتر، پیچیده تر و متنوع می باشند. در شکل گیری حیات، از ترکیب هیدروکربنها، ترکیبات عالی بوجود آمده که میزان پیچیدگی آنها با جهان غیرآلی قابل قیاس نیست و به قول "اوپارین": زندگی تنها در جریان پیچیدگی ترکیبات آلی می توانست پدید آید. [2] با توجه به روند تکامل ترکیبات آلی می توان نتیجه گرفت که تغییرات حیات در مسیر وسعت بیشتر، تنوع فزونتر و گیچیدگیهای عمیق انجام می پذیرد و این مسیر جهت گیری تکامل هستی را ترسیم می کند و همچنان که در سطور قبلی اشاره شد: نشانه های آفرینش در حیات تکامل یافته و پیچیده تر با آنچه که در سطوح ابتدایی هستی مطالعه می کنیم، متفاوت است.

شاید اشاره به این نکته در همین جا مناسب باشد که متون اولیه هستی و خداشناسی ضمن تبیین شکل گیری آفرینش، تغییرات و حرکتهای حیات، به نماد ابتدایی به عنوان تمثیل اشاره دارند، بطوری که بدون آگاهی از مفهوم وسیع نشانه های مورد اشاره و تنها به استناد معنی لغوی آنها، درک صحیح اندیشه ها میسر نمی شود و نباید این قبیل منابع تفکر را با مجموعه های قوانین یا تاریخی اشتباه گرفت.

4- مقصد حرکت:

همچنان که اشاره شد، تغییرات تاشی از تاثیر پدیده های حیات بر یکدیگر به صورت حرکت تکاملی هستی را در مسیر وسعت، تنوع و پیچیدگی بیشتر پیوسته دگرگون می سازد. با این وجود، تغییرات به نوبه خود تحت تاثیر شرایطی قرار می گیرند که بر اثر همان شکل گیریهای جدید بوجود می آیند. به عبارت دیگر، تعیین مسیر تغییرات بدان معنی نیست که بتوانیم مقصد حرکت را پیش بینی کنیم و در این مسیر با پدیده های نا شناخته و وضعیتهای پیش بینی نشده ای مواجه شویم. یقین به وجود منطق تکامل در مسیر مورد اشاره و پذیرش حالتهای غیر قابل انتظار، به عنوان دو جهت گیری به ظاهر متناقض، یکدیگر را تکمیل می سازند م آگاهی از این دو جنبه اساسی تحولت هستی موجب می شود که محاسبات دگرگونیهای هستی نه بر مبنای ریاضیات کمّی بلکه منطق کیفی استوار باشد و در شرایط مختلف، تکامل صورتهای متفاوتی پیدا می کند که در صورت بی توجهی ممکن است آن را از برگشت به گذشته و عقب گرد تمیز ندهیم.

با تامل در اصول چهارگانه که به آنها اشاره شد، در می یابیم که مطالعات علمی در زمینه هستی شناسی تنها از طریق رویکرد به زندگی و در جهت کیفیت بخشی آن امکان پذیر می شود . چنانچه رویگردانی از زندگی را مبنای هستی شناسی قرار دهیم مانند پزشکی که به سلامت افراد بی تفاوت باشد و یا معماری که بین عمارت و خرابه فرقی قایل نشود، قادر به درک هستی و شناخت آن نخواهیم بود. در کلامی روشنتر احترام به زندگی و کوشش در کیفیت بخشی آن از ارزشهای مبنایی هستی شناسی و خداشناسی می باشد.

نگاه آزمایشی

همان طوری که ملاحظه کردیم در نگاه کلان و نیز نگاه نزدیک به جای نیل به پاسخ پرسش های مطرح شده با پرسش های فراتری مواجه می شویم و در بهت و حیرت فزون تری فرو می رویم این بار سعی می کنیم آفرینش را نه به عنوان پدیده تاریخی و در مفهوم آفرینش اولیه بلکه به عنوان مساله روزمره از دیدگاه آموزشی مورد مطالعه قرار دهیم:

روزانه شاهد شکوفایی گل و گیاه، تولد نوزادان، شکل گیری، اندیشه های نو و یا به وجود آمدن جریان های اقتصادی، اجتماعی و سیاسی جدیدی هستیم این گونه آفرینش ها در حقیقت تداوم آفرینش اولیه بوده و براساس آن اتفاق می افتد و موجب می شود که با وقوع تغییرات و تحولات، آفرینش اولیه شکل جدیدی به خود بگیرد و ابعاد بیشتری پیدا کند.

بنابراین با تامل در همین آفرینش های روزمره می توان حتی آفرینش اولیه را نیز مورد مطالعه و شناسایی قرار داد و مکانیسم خلقت را بازشناسی کرد.

اگرچه آفرینش هستی در قالب سیستم های مختلف و متفاوتی روی می دهد و ابعاد و اشکال این سیستم ها با یکدیگر فرق می کند و همین امر موجب می شود که ظرف زمان و مکان نیز نسبت به تناسب سیستم های مختلف در هر یک از آنها متفاوت باشد و در هر یک از سیستم ها حیات در مفهوم خاصی از حرکت مطرح می شود که با مفهوم حرکت در سایر نظام های هستی تفاوت دارد با این وجود صرفنظر از تنوع در اشکال سیستم ها و کیفیت و ماهیت متفاوت آنها، واقعیت آفرینش در ابعاد زمانی و مکانی وسیع تر و در قالب تنوع فراگیر آن به شکل فرایند کلی زیر واقع می شود:

پدیده تاثیرگذار ( محرک)

پدیده تاثیرپذیر + شرایط آمادگی

تاثیر

تولد جدید

در هر تولدی می توان محرکی را جست و جو کرد که بر روی پدیده تاثیرپذیری اثر می گذارد و در صورت وجود آمادگی شکل جدیدی از سیستم به وجود می آید و همین تولد به نوبه خود محرک و تاثیرپذیر را تحت تاثیر قرار داده و تغییر می دهد.

اگر از این فرایند به عنوان پروسه قانونی خلقت یاد کنیم نمی توانیم از وجود تاثیرگذار اولیه و نیروبخش ازلی غافل باشیم و ناگزیر از پذیرش وجود نیروی آغازین در ایجاد حرکت اولیه خواهیم بود آغازگر بی آغاز و وجود قدرتی که خود زایده محرک و یا نیروی دیگری نمی تواند باشد. نکته ای است که اندیشه آدمی را به باور “ وجود خدا” فرا می خواند و تنها می تواند در مرحله احساس باقی بماند احساسی که با توجه به توانایی ها بشر نمی توان آن را به ادراک کامل رساند. تنها می توان با توجه به عظمت آفریده که همان سیستم هستی می باشد نامحدودبودن این “ قدرت برتر” را حس کرد

همچنان که اشاره شد انسان به عنوان جزئی از هستی تنها می تواند حیات کل و سیستم کلی هستی را حس کند و هرگز نمی تواند در این خصوص به ادراک کامل برسد که این مرحله از ادراک نیاز به اشراف دارد و در ارتباط بین جز با کل نمی توان به چنین اشرافی نائل شد ولی به طور کلی از مطالعه فرایند آفرینش در سیستم های مختلف که به آن اشاره شد و تحت عنوان اصل اساسی خلقت می توان از آن یاد کرد ویژگی های بارز فرایند مذکور به شرح زیر است:

در فرایند آفرینش نخستین ویژگی محرک خالق، در قدرت تاثیرگذاری وی نهفته است و به منظور تحقق این امر برقراری ارتباط با زمینه و پدیده تاثیرپذیر شرط اساسی تلقی می شود. چنانچه تاثیرگذار بدون توجه به به زمینه تاثیر اقدام به اثرگذاری بکند چه بسا زمینه پدیده تاثیرپذیر با آن اثرگذاری تناسب نداشته و مساعد نباشد در این صورت نمی توان انتظار باروری و تولد جدیدی را داشت و فرآیند آفرینش به ثمر نمی نشیند همچنان که هر آموزشی نمی تواند به شکوفایی فکری یادگیرندگان بینجامد و باران در کویر سرسبزی به بار نمی آورد و نیز تلاش های فرهنگی و اجتماعی قشر روشنفکر بدون توجه به زمینه فرهنگی مردمی، تحول در جامعه را به دنبال ندارد و..

ارتباط فرآیند آفرینش زمانی تکمیل میشود که تاثیرگذاری محرک پاسخگوی نیاز تاثیرپذیر باشد برای مثال تا آن زمان که زمینه نیاز در جامعه فراهم نباشد وجود محرکهای مختلف و عوامل تاثیرگذار به تحول اساسی منجر نمی شود و با تفهیم همین نکته به سیستم کلی حیات می توان اطمینان داشت که ظهور انسان بر روی زمین تنها موقعی امکان پذیر شده است که از طریق حضور آفرینش های ناقص دیگر زمینه نیاز برای سامان دهی هوشمندانه حیات فراهم شده بود این همان نکته ای است که در مطالعات زیست شناسی و در ارتباطات با بحث تکامل موجودات برآن تاکید می شود و از دیرباز برای متفکران شناخته شده بود به طوری که حافظ با اشاره به همین نکته می گوید:

سایه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد

ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود

نکته دیگری که توجه به آن در زمینه فرایند آفرینش ضرورت دارد آن است که اثربخشی محرک تاثیرگذار نه تنها طرف تاثیرپذیر بلکه در خود محرک نیز تغییراتی را به وجود می آورد و موجب تحول آن می گردد برای مثال موقعیت ابرها و محرک باد موجب ایجاد جرقه رعد و برق می شود که خود همین معلول باروری بیشتر عامل ابر و بارش آن را در پی دارد.

به طور کلی نفس تاثیرپذیری آماده سازی برای تاثیرگذاری را به دنبال دارد و در جریان آفرینش تشخیص و تفکیک این دو بسیار پیچیده و در مواقعی ناممکن است حکیم رومی با اشاره به همین نکته می گوید:

هرکه عاشق دیدیش معشوق دان

کو به نسبت هست هم این و هم آن

تشنگان گرآب جویند از جهان

آب هم جوید به عالم تشنگان

هستی هدفمند

کشش محرک به سوی نیاز پدیده تاثیرپذیر، جابجایی تاثیرگذار در جریان آفرینش عناصر مختلف سیستم بی نهایت عظیم و پیچیده ای از حرکت را ایجاد کرده است که در عین حال ابعاد بیشماری دارد. جریان اصلی این حرکت در جهت آفرینش پدیده های مختلف جاری است.

موجود هوشمندی مانند انسان در صورت تشخیص سمت و سوی حرکت های آفرینشی و همسویی با آنها می تواند تطبیق بهتری با سیستم حیات داشته باشد و حرکت های مربوط به زندگی خویش را با تسهیل بیشتری به انجام رساند. در این وضعیت آدمی در راستای آفرینش کل قرار می گیرد و موقعیتی دارد که می توان در اصطلاح مردمی آن را به نزدیکی با خدا تعبیر کرد از این طریق انسان حتی می تواند با تلاش طبیعی تحول های تعجب انگیزی بیافریند و به هدفهای فوق العاده بزرگی نائل شود.

تشخیص حرکت های آفرینشی و موقعیت آفرینش و انتخاب همسویی با آن از مسئوولیتهایی است که هر یک از افراد بشر برعهده دارند و از این طریق زندگی خویش را جهت می بخشند. در حقیقت این همان مسوولیتی است که “ ژان پل سارتر”در برداشت خود از اگزیستانسیالیسم به آن اشاره دارد و به عنوان نخستین اگزیستانسیالیسم تاکید می ورزند که “ اندیشه توسط رویدادهای هستی فراخوانده می شود”و بدین ترتیب برای آدمی نقش “مدیر”یا “ مهندس”در انتخاب موقعیت را قائل نیست بلکه او را تنها به عنوان “ شبان”هستی قبول دارد. با وجود این نگرش هایدگر، نمی توان نقش و مسوولیت انسان در شکل دهی و تاثیرگذاری هستی و سرنوشت خویش را نادیده گرفت.

اگرچه آدمی در انتخاب والدین، ژن ها و یا شکل و قد خود قادر به انتخاب نمی باشد با این همه از طریق تطبیق یا رویدادهای هستی و واقعیات موجود ساختار تفکر، گرایش ها و در نتیجه جهت گیری های رفتاری خویش را می سازد و هویت و شخصیت خود را بنا می کند بدین ترتیب می توان نتیجه گرفت که آدمی در کنار واقعیت های موجود و حرکت های هستی و در حقیقت همراه با آفریدگار سیستم حیات در آفرینش خویش سهیم است و از طریق نحوه تطبیق با رویدادها انسان می توان حتی از موانع و مشکلات زندگی برای نیل به موفقیت های بیشتر بهره گیرد و یا این امکان وجود دارد که در مواجهه با کوچکترین مشکل به نابودی و یا پستی کشانده شود.

شرکت موثر در آفرینش و ابقای نقش سازنده در جریان تحرکات هستی و در نتیجه نزدیکی به خدای هستی بخش از طریق نحوه تطبیق با رویدادها که متضمن همسویی با فرآیند خلقت باشد حاصل می شود درصورتی که حرکت های ما در زندگی به جریان کلی آفرینش بی توجه بوده و یا با آن مغایر باشد این همسویی به وجود نمی آید همسویی با فرآیند کلی هستی بدان معنی نیست که خویش را به طوفان حوادث بسپاریم و از تاثیرگذاری در آن غفلت بورزیم بلکه تطبیق موثر و آفرینشگر با جریانات هستی از طریق شناخت واقعیت ها و تلاش در جهت دهی آنها امکان پذیر می شود کلامی دیگر هدف آن نیست که خود را به دست امواج بسپاریم تا ما را ببرند بلکه باید ماهرانه در این امواج شنا کرد و جهت اصلی هستی را فراموش نکرد.

چگونه شکوفا شویم که هستی را شکوفا سازیم؟ چگونه تکامل پیدا کنیم که در تکامل حیات شکوفا باشیم؟ تحلیل روشهای مربوط به این پرسش ها بحث جداگانه ای می طلبد در این جا تنها با یادآوری و تاکید به سه نکته: شناخت و تشخیص فرآیند کلی، پذیرش واقعیت ها و سرانجام تطبیق موثر به توضیح جهت گیری ها و حرکتهای انحرافی می پردازیم.


[1] برابر قانون اول نیوتون در مورد حرکت: هر جسم در صورتی که برآیند نیروهای وارد بر آن صفر باشد، در امتداد خطی مستقیم با سرعت یکنواخت حرکت می کند و .... جسم ساکن حالت خاصی از حرکت است. ر.ک. وارن. درک مفهوم نیرو. ترجمه محمد سلطان بیگی. انیشارات علم و صنعت، تهران، 1366

[2] آ. آی. اوپارین. حیات، طبیعت . منشا تکامل آن، ترجمه هاشم بنی طرفی. انتشارات شرکت سهامی کتابهای جیبی، تهران، 1354، ص 123

اضافه‌ كردن نظر


کد امنيتي
باز خوانی تصویر امنیتی

در گوگل محبوب کنید :

 

 

این سایت را محبوب کنید :