Get Adobe Flash player

پیام هفته

   

تقویم شمسی

 
يكشنبه
۱۳۹۸
خرداد
۲۶
 

امتیازدهی در گوگل


آمار

گفتگوی آنلاین

پخش آنلاین موزیک


PopUp MP3 Player (New Window)
صفحه اصلی هويت و مليت درجهان پسامدرن (قسمت اول)

هويت و مليت درجهان پسامدرن (قسمت اول)

قسمت اول

اشاره: تأثير جهانى شدن بر وضعيت فرهنگى جهان، ارتباط خيزشهاى فكرى ـ فرهنگى در قالب خاص گرايى قومى و ملى با جهان گرايى وجهان وطنى، بررسى انواع مختلفى از هويت جويى و ريشه يابى آنها و نيز نگاهى به رهيافت هاى فلسفى پست مدرن وتأثير آن بر فرهنگ وهويت افراد و ملتها، از مواردى هستند كه در اين گفت وگو به شكل اجمالى به آن پرداخته شده است. آقاى دكتراحمد بيانى فارغ التحصيل دانشگاه سوربن پاريس، مطالعات زيادى در آثار متفكران معاصر از جمله «فوكو، لاكان و ... دارد وى صاحب تأليفات متعددى و نيزدويست مقاله درمطبوعات كشوراست. سالها دركميسيون ملى يونسكو به كار مشغول بوده و در همايش هاى بين المللى زيادى شركت داشته است. وى در سال۱۳۷۶ جايزه پنجمين جشنواره مطبوعات كشور را كسب كرده و هم اينك ضمن تدريس در دانشگاههاى مختلف كشور، با سازمانهاى علمى و آموزشى مختلف همكارى مى كند.

گروه انديشه

جهانى شدن همراه با تحولاتى كه در تفكر بشرى اتفاق افتاده و غالباً آن را با مفاهيمى چون «پست مدرنيزم» مى شناسيم، علاوه بر نزديكى فرهنگها ومليتهاى مختلف و ترويج مقولات مشتركى چون تساهل و مدارا و نفىخشونت، همچنين باعث خيزشهاى فرهنگى، ملى وقومى زيادى درجهان شده است كه در نگاه اول مى توان به صورتى پارادوكسيكال مشاهده كرد. در حالى كه اغلب جهانى شدن را گسترش و جهانشمول شدن روايت غربى مدرنيته مىدانند، طغيان هويت هاى خاموش نظير تأكيد دوباره بر مشخصه هاى قومى و يا دينى را چگونه ارزيابى مى كنيد؟

براى پاسخ به اين سؤال ابتدا بايد مشخص كرد كه «جهانى شدن» با اعمال سياستهاى مبتنى بر قيموميت جهانى از سوى قدرت واحد، متفاوت است. هماهنگى قدرتهاى صنعتى به منظور تأثيرگذارى بر ساختار اقتصادى و اجتماعى و سياستهاى جهان وتحميل سياستهاى مبتنى بر حفظ منافع كارتلها و تراستها در سرتاسر عالم را نمى توان مسير طبيعى «جهانى شدن» تلقى كرد، بلكه بايد توجه داشت كه اين قبيل اقدامها، گرايش «جهانى كردن» را در برابر «جهانى شدن» قرار مىدهد. جهانى شدن در مفهوم اصيل و دقيق آن، فرايند طبيعى توسعه جوامع بشرى است كه با توجه به ماهيت جهانى دانش بشرى، پيشرفتهاى علمى، توسعه ارتباطات ونيز به وجود آمدن ساختار جهانى اقتصاد شكل مى گيرد و به حضور فعال كليه ملتها در جهان مى انجامد. همچنان كه اشاره شد، فرايند «جهانى شدن» حاصل اداره قدرتهاى سياسى جهانى نيست، بلكه تحولات علمى واقتصادى دنيا آن را گريزناپذير كرده است، به طورى كه به عنوان گرايش طبيعى اين دوره از تاريخ تكامل بشرى از آن ياد مى كنيم. از طريق روشن سازى مفهوم «جهانى شدن» وتأمل در آن، درمى يابيم كه اين فرايند به موازات رشد فكرى انسان وتوسعه انديشه او شكل مى گيرد و تحقق مى پذيرد. آدمى در صورتى مى تواند به جهانى شدن بينديشد، كه به رهايى از حصار تنگ نظريها باور داشته وبه آزادى انديشه در فضايى به وسعت حيات بشر، معتقد باشد. از توجه به همين نكته پى مى بريم كه فرايند جهانى شدن به موازات رشد فكرى وتوسعه انديشه انسان شكل مى گيرد. به عبارت ديگر، حضور فعال وتأثيرگذار در جهان بدون توسعه فكرى امكانپذير نمى شود و اگر در نظر بگيريم كه توسعه انديشه به نوبه خود در گرو خودشناسى مى باشد، در اين صورت خودشناسى وخويشتن باورى را كه در حقيقت زمينه توسعه انديشه بشر محسوب مى شود، مسيرى موازى با فرايند جهانى شدن تلقى خواهيم كرد.

آدمى در صورتى مى تواند حضور فعال وتأثيرگذار در جهان داشته باشد كه خويشتن را به عنوان جزيى از جهان محسوب كرده و آن را باور داشته باشد. اگر بدون خودشناسى به جهانى شدن بينديشيم، به جاى رسيدن به كثرت گرايى، در كثرت جهانى غرق خواهيم شد. به همين سبب، رويكرد به فرهنگهاى بومى، قومى و ملى كوششى است كه مسير جهانى شدن را هموار مى سازد و حتى مى توان از گرايش به فرهنگهاى محلى به عنوان مرحله اى اساسى و گاه تعيين كننده در فرايند جهانى شدن ياد كرد و اين گرايش به ظاهر متضاد را مكمل يكديگر محسوب كرد.توجه به اين نكته ضرورى است كه توجه به فرهنگهاى بومى وتأييد دوباره بر آنها نبايد منجر به نفى ديگران شود. به عبارت ديگر، رويكرد به فرهنگهاى بومى، قومى و ملى به منظور حضور فعال در جهان و تسهيل فرايند طبيعى جهانى شدن در شرايطى مى تواند صحيح باشد كه ما را از تعصب افراطى به فرهنگ خويش و تنگ نظريهاى ديگر رهايى بخشد. چنانچه گرايش به فرهنگهاى محلى در مفهوم نفى فرهنگهاى ديگر باشد ويامنجر به خشونت جوييهاى ديگر شود، اين نكته آشكار مى شود كه به جاى خود شناسى در مسير خودپرستى قرار گرفته ايم و به جاى پيمودن راه آزادى در كوره راه سلطه گم شده ايم.

اين نكته را نيز نبايد فراموش كنيم كه خيزش فرهنگهاى بومى يك حركت فرهنگى محسوب مى شود و نبايد آن را با حركتهاى سياسى اشتباه گرفت. چنانچه خيزش فرهنگهاى بومى را با حركتهاى سياسى درهم آميزيم، از اصالت فرهنگى آن به دور مى افتيم و بويژه توجه به اين نكته لازم است كه پس از شكست و فروپاشى شوروى، سردمداران سرمايه دارى در جهان برآنند كه ناسيوناليسم را جايگزين سوسياليسم كرده و از اين طريق ضمن پر كردن خلأ ايدئولوژيك در جمهوريهاى سابق اتحاد شوروى، ملتها را در مقابل يكديگر قرار داده و با برقرارى سيستم مداوم، در موقع ضرورى نسبت به تخليه انرژيهاى غيرقابل كنترل در منطقه اقدام نموده واز به وجود آمدن پتانسيلهاى قدرت كه توان مقابله با نظام سلطه جهانى را داشته باشد، جلوگيرى كنند در چنين شرايطى چنانچه احياى هويت فرهنگى منشأ سياسى داشته باشد نه تنها اين امر با پيچيدگى هاى سياسى زيادى مواجه مى شود، بلكه موجب مى شود كه هويت فرهنگى به ابزار فشار سياسى قدرتهاى بزرگ استعمارى تبديل شود. هويت فرهنگى پديده درون زا مى باشد و در درون منطقه مربوط شكل مىگيرد و نمى توان آن را به عنوان الگوهايى خارجى با شرايط اقتصادى واجتماعى متفاوت وارد كرد. به عبارت ديگرى متغيرهاى متعدد و نامحدودى در درون جامعه وجود دارند كه از تركيب و مجموعه تأثيرگذارى آنها، فرهنگى متفاوت با فرهنگهاى ديگر به وجود مى آيد و يكپارچگى آن باعث تمايز از فرهنگهاى ديگر مى شود. هويت فرهنگى پديده اى ذهنى نيست كه بر اثر تبليغات و يا آرمانهاى ذهنى ما در بيرون از منطقه ايجاد و سپس وارد شود، بويژه در اين خصوص قابل ذكر است كه زبان تنها بخشى (البته بخشى تأثيرگذار) از هويت فرهنگى محسوب مى شود و كليت هويت فرهنگى را كه با شرايط اقتصادى، اجتماعى، سياسى، اقليمى و تاريخى ارتباط پيدا مى كند، در برنمى گيرد.

از نگاه بسيارى از انديشمندان و نيز آثارى كه در دهه هاى پايانى قرن بيستم ارائه شده است، فرهنگ تبديل به مهمترين مؤلفه جهان معاصر شده است و همين عنصر نيز ويژگى اصلى جهان «پساصنعتى» به شمار مى رود و ما شاهديم كه حتى نظرياتى چون «برخورد تمدنها» نيز عامل تنش هاى آينده را فرهنگ مى داند. علت اهميت يافتن فرهنگ را بايد در كدام عامل جست وجو كرد؟ آيا تنها عامل آن را مى توانيم در واكنش فرهنگهاى بومى به جهانى شدن فرهنگ غربى بدانيم و يا عوامل ديگرى نيز تأثيرگذار هستند؟

تأمل در تاريخ تمدن بشر اين نكته را روشن مى سازد كه زندگى نسلهاى انسانى به موازات تكامل هر چه بيشتر آنان، جنبه فرهنگى فزونترى پيدا كرده است. اگرچه آدمى در كليه ادوار تاريخى موجودى فرهنگى محسوب مى شده است، ولى جنبه فرهنگى اين موجود در كليه نسلها يكسان نبوده است و همچنان كه اشاره شد، به موازات پيشرفتهاى علمى وتكامل بيشتر، انسان و جنبه فرهنگى او نيز افزون شده و فرهنگ در زندگى او اهميت بيشترى پيداكرده است. از اين رو علت اهميت فزاينده فرهنگ در دوره «پساصنعتى» را نيز بايد در تكامل زندگى بشر جست وجو كرد. در مقايسه جوامع صنعتى وغيرصنعتى نيز اين نكته روشن مى شود كه در جوامع صنعتى زندگى شهروندان جنبه فرهنگى بيشترى پيدا كرده است و نيازهاى فرهنگى انسان در جوامع صنعتى از نيازهاى او در جوامع غيرصنعتى بيشتر است. البته بايد توجه داشت كه تكامل زندگى انسان در كليه جوامع بشرى اتفاق مى افتد و با توجه به گسترش وسايل ارتباط جمعى و توسعه روابط بين ملتها، فاصله فرهنگى جوامع فرهنگى بشرى نسبت به دوره قبل كمتر شده است مثلاً اگر در نيمه اول قرن بيستم اختراعات در جوامع صنعتى پس از گذشت بيست الى سى سال به جوامع غيرصنعتى انتقال مى يافت، اينك اين قبيل پديده ها پس از مدت بسيار كوتاه ترى در همه جاى دنيا مورد استفاده قرار مى گيرد. به علاوه جغرافياى اختراعات ونوآوريها وسعت بيشترى پيدا كرده است و نمى توان آن را در انحصار غربيها تلقى كرد. به همين سبب با آنكه تكامل زندگى هنوز هم در جوامع صنعتى غرب بيشتر و در نتيجه زندگى در آن جوامع از بنيانهاى فرهنگى بيشترى برخوردار است، با وجود اين ما نبايد شتاب بيشتر تغييرات در جوامع غيرصنعتى را در نظر نداشته باشيم. همين شتاب بيشتر در تغييرات و تكامل زندگى، رويكرد فزون تر به فرهنگ در اين جوامع را موجب شده است.

همچنان كه اشاره شد، شكل گيرى فرهنگ را نمى توان پديده انتزاعى و يا ارادى تلقى كرد، توسعه فرهنگ بيشتر در جوامع صنعتى، زاييده توليد گسترده در آن جوامع است در حالى كه جوامع غيرصنعتى در عين برخوردارى از همان توليدات، تمايل به تقويت هويت فرهنگى خويش دارند، وجود اين تناقض، تحولات فرهنگى جديدى راموجب شده است كه مى توان از آن به عنوان «فرهنگ بومى مصرف » ياد كرد كه براساس واكنشهاى فرهنگى شكل مى گيرد. به هر حال شتاب تغييرات فرهنگى و نيز شكل گيرى فرهنگ بومى مصرف در جوامع غيرصنعتى از عواملى هستند كه رويكرد به فرهنگ ديگر را افزايش داده و در عين حال با پيچيدگيهايى مواجه كرده است.

خاستگاه و منشأ اوليه قوم گرايى وملى گرايى و ديگر انواع خاص گرايى در سالهاى اخير را بايد در كجا جست وجو كرد؟ به نظر شما اين پديده، پديده اى صرفاً مدرن است يا مى توان آن را به «جماعت گرايى » پيشامدرن هم نسبت داد؟ سؤال ما شامل نوع ديگرى از خاص گرايى يعنى بنيادگرايى نيز مى شود.

همچنان كه اشاره شد در بررسى انواع خاص گرايى مى توان هويت گرايى طبيعى و هماهنگ با روند جهان گرايى را كه ناشى از تكامل انسان و جامعه است، مشاهده نمود. همچنين برخى هويت گرايى هاى مبتنى بر ضديت با فرهنگهاى ديگر و مغاير با روند جهان گرايى نيز مشاهده مى شود كه خاستگاه سياسى دارند و بخشى از آنها از سياستهاى آمريكا ناشى مى شودكه پس از فروپاشى شوروى سابق سعى بر ايجاد واحدهاى كوچك و جلوگيرى از تشكيل پتانسيلهاى قدرت در منطقه داشته است و اما شكست برخى ايدئولوژيها در تطبيق با روند تكاملى جهان گرايى و مدرنيته نيز موجب تبليغ و شيوع نوعى «جماعت گرايى» شده است كه چون هيچگونه مبناى اقتصادى و اساس تحول فرهنگى ندارد، مى توان آن را به صورت جماعت گرايى پيشامدرن تلقى كرد كه در شرايط نااميدى از مدرنيته بروز كرده است. براى مثال در دهه شصت ميلادى كه مدرنيته چه به صورت رشد سرمايه دارى وچه به صورت سوسياليسم با بن بست مواجه شده بود و آثار آن به صورت عوارضى از قبيل شورشهاى فرانسه و چكسلواكى و مجارستان بروز كرد، نويسندگانى مانند «فانون»، «امه سرز» و سايرين نوعى درون گرايى جهان سومى را توصيه مى كردند. در همان زمان گرايش به دين در بيشتر كشورهاى دنيا به صورت جماعت گرايى مأيوس از مدرنيته رواج بيشترى پيدا كرد.

ادامه دارد

اضافه‌ كردن نظر


کد امنيتي
باز خوانی تصویر امنیتی

در گوگل محبوب کنید :

 

 

این سایت را محبوب کنید :