Get Adobe Flash player

پیام هفته

   

تقویم شمسی

 
يكشنبه
۱۳۹۸
ارديبهشت
۱
 

امتیازدهی در گوگل


آمار

گفتگوی آنلاین

پخش آنلاین موزیک


PopUp MP3 Player (New Window)
صفحه اصلی هويت و مليت درجهان پسامدرن (قسمت دوم)

هويت و مليت درجهان پسامدرن (قسمت دوم)

قسمت دوم و پایانی

مليت و احساس تعلق و وابستگى افراد به يك مجموعه منسجم و هماهنگ به نام دولت ـ ملت تا چه اندازه سازنده و مفيد و تا چه اندازه زيانبار است و آيا اين پديده را در تضاد با «جهان وطنى» و يا به قول كانت، شهروند جهانى نمى بينيد؟

بستگى به اين دارد كه افراد تا چه اندازه در انتخاب اين وابستگى آزاد بوده و حق انتخاب داشته باشند. به عبارت ديگر، چنانچه شهروندان يك جامعه در شكل دهى، انسجام و هماهنگى مربوط به دولت و مليت، مشاركت آزاد داشته و حق انتخاب داشته باشند، مى توان آن را انسجامى آگاهانه تلقى كرد كه به منظور تأثيرگذارى بهتر ومؤثرتر در جامعه جهانى به وجود آمده است و در اين حالت وابستگى و تعلق به مجموعه دولت و يا مليت نه تنها با شهروندى در جهان مغايرت ندارد بلكه مى تواند به افراد، اين قابليت را ببخشد كه در جامعه جهانى فعال بوده و تأثيرگذارى بيشترى داشته باشند. ولى در صورتى كه وابستگى به مجموعه دولت، كشور و يا ملت بدون حق انتخاب بوده باشد و شهروندان در انتخاب اين تعلق و وابستگى از آزادى برخوردار نبوده باشند در اين صورت اين وابستگى را مى توان در برابر با شهروندى جهان تلقى كرد. زيرا در حالت دوم تأثيرگذاريها در جامعه جهانى كندتر مى شود و وابستگى به مجموعه غيرانتخابى با نقش تعلق به شهروندى جهانى و تأثيرگذاريهاى مربوط به آن منافات پيدا مى كند. توجه به اين نكته حائز اهميت است كه شهروند جهانى مورد اشاره كانت در زمان ما عينيت بيشترى يافته و تقريباً براى كليه افرادى كه در جوامع مدرن زندگى مى كنند، ملموس است. در حالت اول يعنى در شرايط وابستگى به مجموعه اى كه شهروندان در انتخاب آن آزادى كامل دارند و اين انسجام را آگاهانه انتخاب كرده اند، چنانچه وابستگى به مليت يادولت معين، با شهروندى جهانى مغاير باشد و يا منافات پيداكند، طبيعى است كه شهروندان مى توانند وابستگى را از بين برده و انسجام و يا هماهنگى متفاوتى را انتخاب كنند. ولى چنين انتخابى در حالت دوم يعنى وابستگى اجبارى و غيرانتخابى امكان پذير نمى شود.

طغيان هويت هاى خاموش و مطرح شدن مجموعه هاى معنايى جديد در چارچوب يك دولت ـ ملت چه نتايجى رابه دنبال دارد و چه مسؤوليتهاى جديدى را بر ساختار سياسى و فرهنگى جامعه تحميل مى كند؟

نتايج حاصل از اين گرايش باتوجه به واكنشهاى متفاوت دولتها و كشورهاى مختلف مى تواند فرق داشته باشد. چنانچه دولتها و كشورها حقوق فرهنگى كليه اقوام تشكيل دهنده را محترم شمرده و با حفظ سلامت اندامهاى خود، سلامت كل جامعه را حفظ كنند، اتخاذ اين سياست راه را براى مشاركت بيشتر شهروندان در اداره جامعه باز كرده و آزاديهاى فردى و اجتماعى را افزايش مى دهد. براساس همين اصل است كه سازمان ملل و يونسكو به جوامع مختلفى كه از اقوام مختلف تشكيل شده اند، توصيه مى كنند كه در مدارس ابتدايى نسبت به تدريس زبانهاى محلى اقدام نموده و با انتشار مطبوعات به زبانهاى محلى، نسبت به آزاديهاى فرهنگى احترام گذاشته و بر انسجام و آزادى و مشاركت در جامعه بيفزايد.

چنانچه واكنش دولتها در برابر اين دو ويژگى تاريخى انكارناپذير، منفى و ناسنجيده باشد، نتايج اسفبار آن همچنان كه قدرتهاى سرمايه دارى جهانى به دنبال آن هستند به صورت مجادله و مناقشات درون جامعه و در نهايت به صورت تشكيل كشورهاى كوچكتر ودر نتيجه تابع تر بروز خواهدكرد.

اگر قرن بيستم را به عنوان سده اى كه مليت و قوميت نقش پررنگى در آن داشتند، در نظر بگيريم، بفرماييد ملى گرايى و يا قوم گرايى در آن در چه شرايطى رشد كرد و آيا نتايج اين پديده در همه نقاط جهان و در همه سالها يكسان بوده است؟ در ضمن اين پديده چه تأثيرى در سرعت يا كندى حركت به سمت توسعه داشته است؟ و چه افقى را مى توان براى آينده آن ترسيم كرد؟

همان گونه كه مى دانيم به دنبال تأسيس كارخانجات عظيم و توليد انبوه كالا و نيز كاربرد ابزارهاى توليدى جديد و مشابه در كليه مناطق عالم، ديوار مخروبه فئوداليسم در هم ريخت و حصارهاى كهنه اى كه خانها و رؤساى قبايل به دور مناطق تحت سلطه خود كشيده بودند، در هم شكست و از مجموعه قبايل و اقوام، ملتها به وجود آمدند. اين تحول ايجاب مى كرد كه روابط قومى و قبيله اى به روابط شهروندى در چارچوب كشورها تغيير يابد ودولتها جايگزين فئودالها شوند. وجود اين دولتها نه تنها شكل روابط بين افراد يك جامعه را متحول ساخت، بلكه همچنين زمينه بازارهاى گسترده براى مصرف كالاهاى توليدى كارخانه هاى عظيم را فراهم آورد و فرهنگ مدرنيته را در بين افرادى كه تا چندى پيش به صورت عشيره اى زندگى مى كردند، رواج داد. اگرچه سرمايه داران از اين تحول سودمى جستند به عنوان مثال از طريق تقسيم امپراتورى عثمانى به كشورهاى متعددو يا ادغام قبايل به منظور ايجاد كشورهايى مانند افغانستان، بازارهاى فروش، كالاهاى توليدى خودرا گسترش داده و تثبيت مى كردند، با اين وجود، قابل انكار نيست كه اين تحول در مسير پيشرفتهاى تاريخى روى مى داد و فرهنگ روستايى و عشيره اى، مردم مناطق را متحول و آنان را در نقش شهروندان جوامع مختلف آماده پذيرش مدرنيته مى كرد و با اعطاى هويت ملى، هويت قومى پيشامدرن و قبيله اى آنان را تحت الشعاع قرار مى داد.

به هر حال هويت ها و مليت هاى جديد بيشتر در مناطقى به وجود آمد كه قبلاً مستعمره قدرتهاى جهانى بوده است و به وسيله استعمارگران به طورمستقيم اداره مى شد. لازم به ذكر است كه در اين مناطق تحول فرهنگ عشيره اى به فرهنگ ملى زمينه توسعه رافراهم آورد و اتحادهاى جديدى به وجود آورد كه نمى توان نقش آنها را درپيشرفت اين مناطق ناديده گرفت. همچنين افزايش مقاومت دربرابر بيگانگان و از جمله استعمارگران كه از طريق اتحاد ميان واحدهاى كوچكتر انجام مى گرفت، يكى ديگر از دستاوردهاى فرهنگى شكل گيرى مليت هاى جديد بوده كه خود از نيازهاى پايدارى در برابر استعمار بوده است.

در پاسخ به قسمت ديگر سؤال شما مبنى بر آينده هويت گرايى بايد عرض كنم كه اين پديده درصورتى كه به صورت طبيعى از توسعه جوامع انسانى نشأت گرفته باشد و تحت تأثير سياستهاى بين المللى قرار نگيرد و به دگرستيزى و سلطه بر ديگران نينجامد، مى توان آن را مرحله تكاملى ناسيوناليسم و تصحيح فرآيند ناسيوناليسمى دانست كه درقرن بيستم براساس منافع سرمايه دارى غرب شكل گرفته بود و اين انتظار وجود دارد كه از طريق تحقق اين امر، جوامع وضعيت بهترى پيدا كنند و در شرايط طبيعى و بهتر مى توانيم آزادى هاى مدنى و مشاركت بيشتر شهروندان را انتظار داشته باشيم.

هم اكنون شاهد رشد چشمگير جريانات افراطى و ملى مثلاً درفرانسه، اتريش وهستيم كه با اساس دموكراسى و احترام به ملتهاى ديگر مخالفند. در آمريكا گروههاى محافظه كار با تركيب مذهب و ناسيوناليسم آمريكايى دست به تأسيس ايدئولوژى خطرناكى زده اند و برخى از جدايى طلبان در گوشه و كنار جهان به روشهاى تخريبى روى آورده اند. آيا نمى توان اين حوادث را بابن بست فلسفى اواخر قرن بيستم و افول روايتهاى بزرگى چون عقلانيت، آزادى، حقوق بشر ومرتبط دانست؟ و آن را شورش برعليه مدرنيته ناميد؟

اگريادتان باشد من، درپاسخ به پرسشهاى قبلى «هويت گرايى فرهنگى» را از «هويت گرايى سياسى» تفكيك كردم. بن بست فلسفى اواخر قرن بيستم كه به آن اشاره مى كنيد، در حقيقت بن بست سياستهاى سوداگرايانه سرمايه دارى از يك سو و ديكتاتورى خفقان آور سوسياليستى از سوى ديگر بود و ناآرامى هايى مانند آشوب هاى فرانسه، مجارستان و چكسلواكى بود كه يأس از مدرنيته را در جهان مطرح و نوشته هاى كسانى چون فوكو، فانون و ديگران را به دنبال داشت و ايده پست مدرنيسم را بيشتر مطرح كرد.

از نظر من پست مدرنيسم يك دوره انقطاعى نيست، بلكه مرحله اى از مدرنيسم تلقى مى شود. من نظر «فردريك جيمسون» در كتاب «The cultural logic of late capitalism » را بيشتر مى پسندم كه عوارض فرهنگى اواخر قرن بيستم را ناشى از تحولات اقتصادى مى داند و يا گرايشهاى پست مدرنيستى، فرهنگى و نيز نقطه نظرهاى افرادى چون ميشل فوكو مبناى اقتصادى قائل مى شود كه تحت تأثير اين بن بست ها و بحران هاى ناشى از سرمايه دارى درصدد زنده كردن و بازسازى افكار كسانى چون نيچه بوده اند و از پايان مدرنيته سخن مى گويند. من فكر مى كنم كه تحول بزرگى در مدرنيته اتفاق افتاده و پست مدرنيسم ادامه آن تلقى مى شود. اين دوره يأس از مدرنيته را بايد دوره تأمل براى بازسازى آن تعبير كرد. بايد مفاهيم آزادى و حقوق بشر را از طريق تأثيرگذارى هاى فرهنگى ملتهاى محروم اصلاح كرد و آن را از صورت شعارهايى كه آمريكايى ها سر مى دهند، بازشناسيم. بازگشت به عقلانيت، همچنان كه كانت آن را مطرح كرد، همچنان باقى است. منتهى بايد عقلانيت را در جهت رهايى ملتها به كاربست نه تحميق آنها.

گروههايى كه به قول شما بر عليه دستاوردهاى مدرنيته شورش مى كنند و به صورت جريانات افراطى در مىآيند، در حقيقت كسانى هستند كه تحت تأثير همان يأس كه به آن اشاره كرديد و تحت تأثير برداشتهاى غلط از انديشههاى متفكران متأخر، از جمله تعبير انحرافى «قدرت» از نظر فوكو از مدرنيته نااميد شده اند و به عبارت ديگر با دستاوردهاى تمدن بشرى قهر كرده اند. به اين نكته بايد توجه داشت كه مدرنيته حاصل انديشه بشر در طول قرون متمادى است و همه ملتها در توليد اين انديشه ها سهيم بوده اند و نبايد آن را در انحصار غرب تلقى كرد. حتى متفكران ايرانى مسلمان درشكل گيرى مدرنيته سهم داشته اند. پس مدرنيته پديده اى بومى است نه بيگانه و اصلاح كردنى است نه از بين بردنى.

ميشل فوكو دانش را در خدمت قدرت و ابزار سلطه مى داند. با وجود اين، نقش آموزش منسجم و گسترده در تعديل خاص گرايى هاى افراطى و ترويج تساهل و مدارا در بين فرهنگهاى مختلف را چگونه ارزيابى مى كنيد؟ و آيا به نظر شما افرادى چون برنارد لوئيس و ساموئل هانتينگتون كه افكارشان نقش عمده اى در پررنگ شدن مرزهاى فرهنگى دارد، افرادى دانشمند، محصول دانش مدرن نيستند؟

بايد بگويم «قدرت» ى كه فوكو به آن اشاره مى كند، ابعاد مختلفى دارد و تك بعدى نيست و تنها در زور سر نيزه خلاصه نمى شود. فوكو تحت تأثير نيچه مى پذيرد كه زندگى با قدرت مطابقت دارد و اين دو مقوله را مساوى هم قرار مى دهد. با اين وجود پس از تأكيد براين نكته كه «حقيقت بيرون از قدرت نيست» جمله خود را اين گونه تمام مىكند كه «حقيقت فاقد قدرت نيست» و براين اساس است كه فوكو روى تعديل قدرت پافشارى مى كند و بر كوشش براى پويايى بيشتر و تمركز كمتر قدرت تأكيد مى ورزد و به حاشيه نشينى برخى از گروههاى محروم از قبيل زندانيان و بيماران مى انديشد.

از اين رو به نظر من حقيقت مى تواند قدرت را تغيير دهد و اصلاح كند و اگر اين توانايى حقيقت را جزو قدرت بدانيم بايد اذعان كنيم كه قدرت داراى ابعاد مختلفى است و آن را در همان مفهوم در نظر بگيريم كه همه چيز از جمله، برخوردار و محروم، قوى و ضعيف، زشت و زيبا ورا دربرمى گيرد و هيچ چيز خارج از آن قرار ندارد. آموزش منسجم و گسترده مى تواند در هويت گرايى و هويت جويى تأثير گذاشته و آن را در مسير طبيعى و به دور از تأثيرات سياسى قرار دهد و اين گرايش رابه صورت انگيزه اى براى توسعه جوامع درآورد. به نظر من متفكران مورد اشاره شما نقش عمده اى در تشخيص انديشه ها و مشخص سازى تفاوت آنها دارند و بايد مطالعات آنها را ارج گذاشت ولى اين مشخص سازى هرگز مسؤوليت انديشمندان در پيوند انديشه ها و تفاهم جويى بين آنها را نفى نمى كند. فراموش نكنيم كه ما انديشه ها را مى آموزيم تا از آنها در «انديشيدن» بهره بگيريم و انديشه ها به خودى خود هدف آموزشى نيست. زيرا انديشه هم فراموش شدنى است و هم تغيير يافتنى از اين رو در آموزش هيچ انديشه اى را مطلق تصور نمى كنند.

اضافه‌ كردن نظر


کد امنيتي
باز خوانی تصویر امنیتی

در گوگل محبوب کنید :

 

 

این سایت را محبوب کنید :