Get Adobe Flash player

پیام هفته

   

تقویم شمسی

 
يكشنبه
۱۳۹۸
خرداد
۲۶
 

امتیازدهی در گوگل


آمار

گفتگوی آنلاین

پخش آنلاین موزیک


PopUp MP3 Player (New Window)
صفحه اصلی هویت های خاموش در جهان پسامدرن

هویت های خاموش در جهان پسامدرن

اشاره:

تاثیر جهانی شده بر وضعیت فرهنگی جهان، ارتباط خیزش های فکریفرهنگی در قالب خاص گرایی قومی و ملی با جهان گرایی و جهان وطنی، بررسی انواع مختلفی از هویت جویی و ریشه یابی آنها و نیز نگاهی به رهیافت های فلسفی پست مدرن و تاثیر آن بر فرهنگ و هویت افراد و ملت ها از مواردی هستند که در این گفتگو به شکل اجمالی به آن پرداخته شده است.

جهانی شدن همراه با تحولاتی که در تفکر بشری اتفاق افتاده و غالبا آن را با مفاهیمی چون “پست مدرنیزم” می شناسیم علاوه بر نزدیکی فرهنگها و ملیت های مختلف و ترویج مقولات مشترکی چون تساهل و مدارا و نفی خشونت،همچنین باعث خیزش های فرهنگی، قومی، ملی و قومی زیادی درجهان شده است که در نگاه اول می توان آن را به صورتی پارادوکسیکال و ناسازه گون مشاهده کرد در حالی که اغلب جهانی شدن را گسترش و فراگیرشدن روایت غربی از مدرنیته می دانند طغیان هویت های خاموش نظیر تاکید دوباره بر مشخصه های قومی و دینی را چگونه ارزیابی می کنید؟

برای پاسخ به این سوال ابتدا باید مشخص کرد که «جهانی شدن” با اعمال سیاستهای مبتنی بر قیمومت جهان از سوی دقتر واحد متفاوت است هماهنگی قدرت های صنعتی به منظور تاثیرگذاری بر ساختار اقتصادی و اجتماعی و سیاسی جهان و تحمیل سیاستهای مبتنی بر حفظ منافع کارتل ها و تراست ها را در سرتاسر عالم نمی توان مسیر طبیعی “جهانی شدن” تلقی کرد بلکه باید توجه داشت که این قبیل اقدام ها گرایش “جهانی کردن” را در برابر “جهانی شدن “ قرار می دهد.

جهانی شدن در مفهوم واقعی و دقیق آن فرایند طبیعی توسعه ی جوامع بشری است که با توجه به ماهیت جهانی دانش بشری، پیشرفت های علمی، توسعه ی ارتباطات و نیز به وجود آمدن ساختار جهانی اقتصاد شکل می گیرد و به حضور فعال کلیه ی ملتها در جهان می انجامد چنان که اشاره شد فرایند “جهانی شدن “ حاصل اراده ی قدرت های سیاسی جهان نیست بلکه تحولات علمی اقتصادی دنیا را گریز ناپذیر کرده است به طوری که به عنوان گرایش طبیعی این دوره از تاریخ تکامل بشر از آن یاد می کنیم.

از طریق روشن سازی مفهوم “جهانی شدن” و تامل در آن درمی یابیم که این فرایند به موازات رشد فکری انسان و توسعه ی اندیشه ی او شکل می گیرد و تحقق می پذیرد آدمی در صورتی می تواند به جهانی شدن بیندیشد که به رهایی از حصار تنگ نظری ها باور داشته و به آزادی اندیشه او در فضایی به وسعت حیات بشر معتقد باشد از توجه به همین نکته پی می بریم که فرایند جهانی شدن به موازات رشد فکری و توسعه ی اندیشه ی انسان شکل می گیرد به عبارت دیگر حضوری فعال و تاثیرگذار در جهان بدون توسعه ی فکری امکان پذیر نمی شود و اگر در نظر بگیریم که توسعه ی اندیشه به نوبه ی خود در گرو خودشناسی می باشد در این صورت خودشناسی و خویشتن باوری را که در حقیقت زمینه ی توسعه ی اندیشه ی بشر محسوب می شود مسیری موازی با فرایند جهانی شدن تلقی خواهیم کرد.

آدمی در صورتی می تواند حضوری فعال و تاثیرگذار در جهان داشته باشد که خویشتن را به عنوان جزیی از جهان محسوب کرده و آن را باور داشته باشد. اگر بدون خودشناسی به جهانی شدن بیندیشیم به جای رسیدن به کثرت گرایی در کثرت جهان غرق خواهیم شد. به همین سبب رویکرد به فرهنگ بومی، قومی و ملی کوششی است که مسیر جهانی شدن هموار می سازد و حتی می توان از گرایش به فرهنگ های محلی به عنوان مرحله ای اساسی و گاه تعیین کننده در فرایند جهانی شدن یاد کرد و این دو گرایش به ظاهر متضاد را مکمل یکدیگر محسوب کرد. توجه به این نکته ضروری است که خودشناسی به منظور برقراری ارتباط سالم و فعال با دیگران در صورتی تحقق پذیر است که منجر به نفی دیگران نشود.

به عبارت دیگر رویکرد به فرهنگ های بومی، قومی و ملی به منظور حضور فعال در جهان و تسهیل فرایند طبیعی جهانی شدن در شرایطی می تواند صحیح باشد ما را از تعصب افراطی به فرهنگ خویش و تنگ نظری های دیگر رهایی بخشد. چنان چه گرایش به فرهنگ های محلی در مفهوم نفی فرهنگ های دیگر باشد و یا منجر به خشونت جویی های دیگر شود این نکته آشکار می شود که به جای خودشناسی در مسیر خودپرستی قرار گرفته ایم و به جای پیمودن راه آزادی در کوره راه سلطه گم شده ایم.

این نکته را نیز نباید فراموش کنیم که خیزش فرهنگ های بومی یک حرکت فرهنگی محسوب می شود و نباید آن را با حرکت های سیاسی اشتباه گرفت چنانچه خیزش فرهنگهای بومی را با حرکت های سیاسی درآمیزیم از اصالت فرهنگی آن به دور می افتیم به ویژه توجه به این نکته لازم است که پس از شکست و فروپاشی شوروی، سردمداران سرمایه داری در جهان برآنند که ناسیونالیسم را جایگزین سوسیالیسم کرده و این طریق ضمن پرکردن خلاء ایدئولوژیک در جمهوری های سابق اتحاد شوروی ملت ها را در مقابل یکدیگر قرار داده و با برقراری “سیستم اصطکاک مداوم “ در مواقع ضروری نسبت به تخلیه ی انرژی های غیرقابل کنترل در منطقه اقدام نموده و از به وجود آمدن پتانسیل قدرت که توان مقابل با نظام سلطه ی جهانی را داشته باشد جلوگیری کنند. در چنین شرایطی چنان چه احیای هویت فرهنگی منشا سیاسی داشته باشد نه تنها تحقق این امر با پیچیدگی های سیاسی زیادی مواجه می شود بلکه موجب می شود که هویت فرهنگی به ابزار فشار سیاسی قدرت های بزرگ استعماری تبدیل شود.

هویت فرهنگی پدیده ای درون زا می باشد و در بطن منطقه ی مربوطه شکل می گیرد و نمی توان آن را به عنوان الگوهای خارجی با شرایط اقتصادی و اجتماعی متفاوت وارد کرد. به عبارت دیگر متغیرهای متعدد و نامحدودی در بطن جامعه وجود دارند که از ترکیب و مجموعه ی تاثیرگذاری آنها فرهنگی متفاوت با فرهنگ های دیگر به وجود می آید و یکپارچگی آن باعث تمایز از فرهنگ های دیگر می شود هویت فرهنگی پدیده ای ذهنی نیست که براثر تبلیغات یا آرمان های ذهنی ما در بیرون از منطقه ایجاد و سپس وارد شوند به ویژه در این خصوص قابل ذکر است که زیان تنها بخشی (البته بخشی تاثیرگذار ) از هویت فرهنگی محسوب می شود و کلیت هویت فرهنگی که با شرایط اقتصادی، اجتماعی، سیاسی، اقلیمی و تاریخی در ارتباط است را در برنمی گیرد.

از نگاه بسیاری از اندیشمندان و نیز آثاری که در دهه های پایانی قرن بیستم ارایه شده است فرهنگ تبدیل به مهمترین مولفه های جهان معاصر شده است و همین عنصر نیز ویژگی اصلی جهان “پسامد صنعتی” به شمار می رود و ما شاهدیم که حتی نظریاتی چون برخورد تمدن ها نیز عامل تنشهای آینده را فرهنگ می داند علت اهمیت یافتن فرهنگ را در کدام عامل باید جستجو کرد؟ آیا تنها عامل آن را می توانیم درواکنش فرهنگ های بومی به جهانی شدن فرهنگ غربی بدانیم یا عوامل دیگری نیز تاثیرگذار هستند؟

تامل در تاریخ تمدن بشر این نکته را روشن می سازد که زندگی نسل های انسانی به موازات تکامل هر چه بیشتر آنان جنبه های فرهنگی فزونتری پیدا کرده است اگرچه آدمی در کلیه ی ادوار تاریخی، موجودی فرهنگی محسوب می شده است ولی جنبه ی فرهنگی این موجود در همه ی نسل ها یکسان نبوده است و همچنان که اشاره شد به موازات پیشرفت های علمی و تکامل بیشتر انسان جنبه ی فرهنگی او نیز افزون شده و فرهنگ در زندگی او اهمیت بیشتری پیدا کرده است.

از این رو علت اهمیت فزاینده ی فرهنگ در دوره ی “پسا صنعتی” را نیز باید در تکامل زندگی بشر جستجو کرد در مقایسه ی جوامع مختلف نیز این نکته روشن می شود که در جوامع صنعتی زندگی شهروندان جنبه ی فرهنگی بیشتری پیدا کرده است. و نیازهای فرهنگی انسان در آن جوامع نسبت به جوامع غیرصنعتی بیشتر شده است. البته باید توجه داشت که تکامل زندگی انسان در همه ی جوامع بشری اتفاق می افتد و با توجه به گسترش وسایل ارتباط جمعی و توسعه ی روابط بین ملتها فاصله ی فرهنگی جوامع بشری نسبت به دوره های قبل کمتر شده است. برای مثال اگر در نیمه ی اول قرن بیستم اختراعات و اکتشافات در جوامع صنعتی پس ازگذشت بیست الی سی سال به جوامع غیرصنعتی انتقال می یافت اینک این قبیل پدیده ها پس از مدت کوتاه تری در همه جای دنیا مورد استفاده قرار می گیرد به علاوه جغرافیای اختراعات و نوآوری ها وسعت بیشتری پیدا کرده است. و نمی توان آن را در انحصار غربی ها تلقی کرد. به همین سبب با آنکه تکامل زندگی هنوز هم در جوامع صنعتی غرب بیشتر و در نتیجه زندگی در آن جوامع از بنیان هیا فرهنگی بیشتری برخوردار است با وجود این ما نباید شتاب بیشتر تغییرات در جوامع غیرصنعتی را مدنظر قرار ندهیم همین شتاب بیشتر در تغییرات و تکامل زندگی رویکرد فزون تر به فرهنگ در این جوامع را موجب شده است.

هم چنان که اشاره شد شکل گیری فرهنگ را نمی توان پدیده ی انتزاعی یا ارادی تلقی کرد توسعه ی فرهنگ بیشتر در جوامع صنعتی زاییده ی تولید مادی گسترده در آن جوامع محسوب می شود و جوامع غیرصنعتی در عین برخورداری از همان تولیدات به تقویت هویت فرهنگی خویش تمایل دارند وجود این تناقض تحولات فرهنگی خویش تمایل دارند. وجود این تناقض تحولات فرهنگی جدیدی را موجب شده است که می توان از آن به عنوان “فرهنگ بومی مصرف “ یاد کرد که براساس واکنش های فرهنگی شکل می گیرد به هرحال شتاب تغییرات فرهنگی و نیز شکل گیری فرهنگی بومی مصرف در جوامع غیرصنعتی از عواملی هستند که رویکردهای فرهنگی و افزایش داده و در عین حال با پیچیدگی هایی خاص مواجه کرده است.

خاستگاه و منشا اولیه ی قوم گرایی و ملی گرایی و دیگر انواع خاص گرایی در سالهای اخیر را باید در کجا جستجو کرد و به نظر شما این پدیده، پدیده ای صرفا مدرن است یا می توان آن را به جماعت گرایی” پیشامدرن هم نسبت داد؟ سوال ما شامل نوع دیگری از خاص گرایی یعنی بنیادگرایی نیز می شود؟

چنان که اشاره شد در بررسی انواع خاص گرایی می توان هویت گرایی طبیعی و هماهنگ با روند جهان گرایی را که ناشی از تکامل انسان و جامعه است مشاهده نمود همچنین برخی هویت گرایی های مبتنی بر ضدیت با فرهنگ های دیگر و مغایر با روند جهان گرایی نیز مشاهده می شود که خاستگاه سیاسی دارند و بخشی از آنها از سیاستهای آمریکا ناشی می شود که پس از فروپاشی شوروی سابق سعی بر ایجاد واحدهای کوچک و جلوگیری از تشکیل پتانسیل های قدرت در منطقه داشته است اما شکست جهان گرایی و مدرنیته نیز موجب تبلیغ و شیوع نوعی “جماعت گرایی” شده است که چون هیچ گونه مبنای اقتصادی و اساس تحول فرهنگی ندارد می توان آن را به صورت جماعت گرایی پیشامدرن تلقی کرد که در شرایط ناامیدی از مدرنیته بروز کرده است برای مثال در دهه ی شصت میلادی که مدرنیته چه به صورت رشد سرمایه داری و چه به صورت سوسیالیسم با بن بست مواجه شده است و آثار آن به صورت عوارضی از قبیل شورش های فرانسه و چکسلواکی و مجارستان بروز می کرد نویسندگانی مانند “فانون”، “امه سزر” و سایریت نوعی درون گرایی جهان سومی را توصیه می کردند در همان زمان گرایش به دین در بیشتر کشورهای دنیا به صورت جماعت گرایی مایوس از مدرنیته رواج بیشتری پیدا کرد.

ملیت و احساس تعلق و وابستگی افراد به یک مجموعه ی منسجم و هماهنگ به نام دولت ملت تا چه اندازه سازنده و مفید و تا چه اندازه زیان بار است و آیا این پدیده را در تضاد با “جهان وطنی و یا به قول کانت شهروند جهانی نمی بینید؟

بستگی به این دارد که افراد تا چه اندازه در انتخاب این وابستگی آزاد بوده و حق انتخاب داشته باشند به عبارت دیگر چنان چه شهروندان یک جامعه د ر شکل دهی، انسجام و هماهنگی مربوط به دولت و ملیت مشارکت آزاد داشته و حق انتخاب داشته باشند می توان آن را از انسجامی آگاهانه تلقی کرد که به منظور تاثیرگذاری بهتر و موثرتر در جامعه ی جهانی به وجود آمده است در این حالت وابستگی و تعلق به مجموعه ی دولت یا ملیت نه تنها با شهروندی در جهان مغایرت ندارد بلکه می تواند به افراد این قابلیت و توانایی را ببخشند که به عنوان شهروندان جهان همچنان که کانت اشاره دارد در جامعه ی جهانی فعال بوده و تاثیر بیشتری داشته باشند ولی در صورتی که وابستگی به مجموعه ی دولت، کشور و یا ملت بدون حق انتخاب بوده باشد و شهروندان در انتخاب این تعلق و وابستگی از آزادی برخوردار نبوده باشد در این صورت این وابستگی را می توان در برابر با شهروندی جهان تلقی کرد زیرا در حالت دوم تاثیرگذاری افراد در جامعه ی جهانی کندتر می شود و وابستگی به مجموعه ی غیر انتخابی با نقش تعلق به شهروندی جهانی و تاثیرگذاری های مربوط به آن منافات پیدا می کند توجه به این نکته حائز اهمیت است ک شهروند جهانی مورد اشاره ی کانت در زمان ما عینیت بیشتری یافته و تقریبا برای کلیه ی افرای که در جوامع مدرن زندگی می کنند ملموس است در حالت اول یعنی در شرایط وابستگی به مجموعه ای که شهروندان در انتخاب آن آزادی کامل دارند و این انسجام را آگاهانه انتخاب کرده اند چنانچه وابستگی به ملیت یا دولت معین با شهروندی جهانی مغایر باشد یا منافات پیدا کند طبیعی است که شهروندان جهانی می توانند وابستگی را از بین برده و انسجام یا هماهنگی متفاوتی را انتخاب کنند ولی چنین انتخابی در حالت دوم یعنی وابستگی اجباری و غیر انتخابی امکان پذیر نمی شود.

طغیان هویت های خاموش و مطرح شدن مجموعه های معنایی جدید در چارچوب یک دولتملت چه نتایجی را به دنبال دارد و چه مسئولیتهای جدیدی را بر ساختار سیاسی و فرهنگی جامعه تحمیل می کند؟

نتایج حاصل از این گرایش با توجه به واکنش های متفاوت دولت ها و کشورها می تواند فرق داشته باشد چنانچه دولت ها و کشورها حقوق فرهنگی همه ی اقوام تشکیل دهنده را محترم شمرده و در حفظ آن هویت به عنوان جزیی از پیکره ی جامعه کوشا باشند خواهند توانست بر انسجام خود بیفزایند و با حفظ سلامت اندام های خود سلامت کل جامعه را حفظ کنند اتخاذ این سیاست راه را برای مشارکت بیشتر شهروندان در اداره ی جامعه باز کرده و از آزادی های فردی و اجتماعی را افزایش می دهد. براساس همین اصل است که سازمان ملل و یونسکو به جوامع مختلفی که از اقوام مختلف تشکیل شده اند توصیه می کنند که در مدارس ابتدایی نسبت به تدریس زبان های محلی اقدام نموده و با انتشار مطبوعات به زبان های محلی، نسبت به آزادی های فرهنگی احترام گذاشته و بر انسجام و آزادی و مشارکت در جامعه بیفزایند.

چنانچه واکنش دولت ها در برابر گرایش و ویژگی تاریخی انکارناپذیر، منفی و ناسنجیده باشد نتایج اسف بار آن همچنان که قدرت های سرمایه داری جهانی به دنبال آن هستند به صورت مجادله و مناقشات درون جامعه و در نهایت به صورت تشکیل کشورهای کوچکتر و در نتیجه تابع تر بروز خواهد کرد.

اگر قرن بیستم را به عنوان سده ای که ملیت و قومیت نقش پررنگی در آن داشتند در نظر بگیریم بفرمایید ملی گرایی یا قوم گرایی در آن در چه شرایطی رشد کرده و آیا نتایج این پدیده در همه ی نقاط جهان و در همه ی سال یکسان بوده است؟ در ضمن این پدیده چه تاثیری در سرعت یا کندی حرکت به سمت توسعه داشته و چه افقی را می توان برای آینده ی آن ترسیم کرد؟

همان گونه که می دانیم به دنبال تاسیس کارخانجات عظیم و تولید انبوه کالا و نیز کاربرد ابزارهای تولیدی جدید و مشابه در همه ی مناطق عالم دیواره مخروبه ی فئودالیسم در هم ریخت و حصارهایی که خوانین و ورسای قبایل به دور مناطق تحت سلطه ی خود کشیده بودند درهم شکست و ا ز مجموعه ی قبایل و اقوام ملت ها به وجود آمدند. این تحول ایجاب می کرد که روابط قومی و قبیله ای به روابط شهروندی در چارچوب کشورها تغییر یابد و دولت ها جایگزین فئودال ها شوند. وجود این دولت ها نه تنها شکل روابط بین افراد یک جامعه را متحول ساخت بلکه زمینه ی بازارهای گسترده برای مصرف کالاهای تولیدی کارخانه های عظیم را نیز فراهم آورد و فرهنگ مدرنیته را در بین افرادی که تا چندی پیش به صورت عشیره ای زندگی می کردند رواج داد اگرچه سرمایه داران از این تحول سود می جستند و به عنوان مثال از طریق تقسیم امپراطوری عثمانی به کشورهای متعدد و ادغام قبایل به منظور ایجاد کشورهایی مثل افغانستان بازارهای فروش کالاهای تولیدی خود را گسترش داده و تثبیت می کردند با این وجود قابل انکار نیست که این تحول در مسیر پیشرفت های تاریخی روی می داد و فرهنگ روستایی و عشیره ای مردم مناطق را متحول و آنان را در نقش شهروندان جوامع مختلف، آماده ی پذیرش مدرنیته می کرد و با اعطای هویت ملی، هویت قومی پیشامدرن و قبیله ای آنان را تحت الشعاع قرار می داد.

به هر حال هویت ها و ملیت های جدید بیشتر در مناطقی به وجود آمد که قبلا مستعمره ی قدرت های جهانی در آن دوره ی خاص بوده است و به وسیله ی استعمارگران به طور مستقیم اداره می شد. لازم به ذکر است که در این مناطق تحول فرهنگ عشیره ای به فرهنگ ملی زمینه ی توسعه را فراهم آورد و اتحادهای جدیدی را به وجود آورد که نمی توان نقش آنها را در پیشرفت این مناطق نادیده گرفت همچنین افزایش مقاومت در برابر بیگانگان و از جمله استعمارگران که از طریق اتحاد میان واحدهای کوچکتر انجام می گرفت.

یکی دیگر از دستاوردهای فرهنگی شکل گیری ملیت های جدید بوده که خود از نیازهای پایداری در برابر استعمارگران بوده است.

در پاسخ به قسمت دیگر سوال شما مبنی بر آینده ی هویت گرایی باید عرض کنم که این پدیده در صورتی که به طور طبیعی از توسعه ی جوامع انسانی نشات گرفته باشد و تحت تاثیر سیاست های بین المللی قرار نگیرد و به دگرستیزی و سلطه بر دیگران نینجامد می توان آن را مرحله ی تکامل ناسیونالیسم و تصحیح فرایند ناسیونالیستی دانست که در قرن بیستم براساس منافع سرمایه داری غرب شکل گرفته بود و این انتظار وجود دارد که از طریق تحقق این امر جوامع وضعیت بهتری پیدا کنند و در شرایطی طبیعی و بهتر می توانیم آزادی های مدنی و مشارکت بیشتر شهروندان را انتظار داشته باشیم.

هم اکنون شاهد رشد چشم گیر جریانات افراطی ملی مثلا در فرانسه، هلند، اتریش و... هستیم که با اساس دموکراسی و احترام به ملیت های دیگر مخالفند در آمریکا گروه های محافظه کار با ترکیب مذهب و ناسیونالیسم آمریکایی دست به تاسیس ایدئولوژی خطرناکی زده اند و برخی از جدایی طلبان درگوشه و کنار جهان به روشهای تخریبی روی آورده اند آیا نمی توان این حوادث را با بن بست فلسفی اواخر قرن بیستم و افول روایت های بزرگی چون عقلانیت، آزادی، حقوق بشر و... مرتبط دانست و آن را شورش علیه مدرنیته نامید؟

اگر یادتان باشد من در پاسخ به پرسش های قبلی “هویت گرایی فرهنگی“را از “هویت گرایی سیاسی“ تفکیک کردم بن بست فلسفی اواخر قرن بیستم که به آن اشاره می کنید در حقیقت بن بست سیاست های سوداگرایانه ی سرمایه داری از یک سو و دیکتاتوری خفقان آور سوسیالیست مابانه از سوی دیگر بودکه به صورت شورشها و اغتشاشات در جوامع سرمایه داری مانند فرانسه و انگلیس و نیز در جوامع سوسیالیتسی مانند مجارستان و چکسلواکی بروز کرد. این شورشها نشان از شکست سیاست های غرب و سوسیالیسم شوروی داشت و همین شکست بود که یاس از مدرنیته را در جهان مطرح و نوشته های کسانی چون فوکو، فانون و دیگران را به دنبال داشت و ایده ی پست مدرنیسم را بیشتر مطرح کرد.

از نظر من پست مدرنیسم یک دوره انقطاعی نیست بلکه مرحله ای از مدرنیسم تلقی می شود من نظر “فردریک جیمسون” در کتاب “منطق فرهنگی سرمایه داری متاخر” را بیشتر می پسندم که عوارض فرهنگی اواخر قرن بیستم را ناشی از تحولات یا شاید بتوان گفت بن بست های اقتصادی و سیاسی جهان سرمایه داری تلقی می کند و بدین ترتیب برای گرایش های پست مدرنیتی، فرهنگی و نیز دیدگاههای افرادی چون میشل فوکو مبنای اقتصادی قائل می شود که تحت تاثیر این بن بست ها و بحران های ناشی از سرمایه داری درصدد زنده کردن و بازسازی افکار کسانی چون نیچه بوده اند و از پایان مدرنیته سخن می گویند.

من فکر می کنم که تحول بزرگی در مدرنیته اتفاق افتاده و پست مدرنیسم ادامه ی آن تلقی می شود این دوره ی یاس از مدرنیته را باید به دوره ی تامل برای بازسازی آن تعبیر کرد. شعارهایی از قبیل عقلانیت، آزادی و حقوق بشر که شما به آن اشاره کردید در این دوره ی جدید از بین نمی روند بلکه بازسازی میشوند. باید مفاهیم آزادی و حقوق بشر را از طریق تاثیرگذاری های فرهنگی ملت های محروم اصلاح کرد و آن را از صورت شعارهایی که آمریکایی ها سر می دهند بازشناسیم. بازگشت به عقلانیت همچنان که کانت آن را مطرح کرد همچنان باقی است منتهی باید عقلانیت آن را درجهت رهایی ملت ها به کار بست نه تحمیق آنها.

گروه هایی که به قول شما بر علیه دستاوردهای مدرنیته شورش می کنند و بصورت جریانات افراطی درمی آیند در حقیقت کسانی هستند که تحت ثاثیر تبلیغ همان یاس که به آن اشاره کردید و تحت تاثیر برداشت های غلط از اندیشه های متفکران متاخر از جمله تعبیر انحرافی “قدرت “ از نظر فوکو از مدرنیته ناامید شده اند و به عبارت دیگر با دستاوردهای تمدن بشری قهر کرده اند به این نکته باید توجه داشت که به مدرنیته حاصل اندیشه بشری در طول قرون متمادی است و همه ی ملت ها در تولید این اندیشه ها سهیم بوده اند و نباید آن را در انحصار غرب تلقی کرد حتی متفکران ایرانی و مسلمان در شکل گیری مدرنیته سهم داشته اند پس مدرنیته پدیده ی بومی است نه بیگانه و اصلاح کردنی است نه از بین بردنی !

میشل فوکو دانش خود را در خدمت قدرت و ابزار سلطه می داند با وجود این نقش آموزش منسجم و گسترده در تعدیل خاص گرایی ها ی افراطی و ترویج تساهل و مدارا در بین فرهنگهای مختلف را چگونه ارزیابی می کنید؟ و آیا به نظر شما افرادی چون برنارد لوئیس و ساموئل هانتینگون که افکارشان نقش عمده ای در پررنگ شدن مرزهای فرهنگی دارد افرادی دانشمند و محصول دانش مدرن نیستند؟

باید بگویم “قدرت” ی که فوکو به آن اشاره می کند ابعاد مختلفی دارد و تک بعدی نیست. و تنها در زور سرنیزه خلاصه نمی شود. فوکو تحت تاثیر نیچه می پذیرد که زندگی با قدرت مطابقت دارد و این دو مقوله را مساوی هم قرار می دهد با این وجود پس از تاکید بر این نکته که “حقیقت بیرون از قدرت نیست” جمله ی خود را این گونه تمام می کند که “حقیقت فاقد قدرت نیست “ بر این اساس است که فوکو روی تعدیل قدرت و کوشش برای پویایی بیشتر و تمرکز کمتر قدرت تاکید می ورزد و به حاشیه نشینی برخی از گروههای محروم از قبیل زندانیان و بیماران می اندیشد.

از این رو به نظر من حقیقت می تواند قدرت را تغییر دهد و اصلاح کند و اگر این توانایی حقیقت را جزو قدرت بدانیم باید اذعان کنیم که قدرت دارای ابعاد مختلفی است و در همان مفهوم در نظر بگیریم که همه چیز از جمله برخوردار و محروم، قوی و ضعیف، زشت و زیبا، و... را در برمی گیرد و هیچ چیز خارج از آن قرار ندارد آموزش منسجم و گسترده می تواند در هویت گرایی و هویت جویی تاثیر گذاشته و آن را در مسیر طبیعی و به دور از تاثیرات سیاسی قرار دهد و این گرایش را به صورت انگیزه ای برای توسعه ی جوامع در آورد. به نظر من متفکران مورد اشاره ی شما نقش عمده ای در تشخیص اندیشه ها و مشخص سازی تفاوت آنها دارند و باید مطالعات آنها را ارج گذاشت. ولی این مشخص سازی هرگز مسئولیت اندیشمندان در پیوند اندیشه ها و تفاهم جویی بین آنها را نفی نمی کند فراموش نکنیم که ما اندیشه ها را می آموزیم تا از آنها در “اندیشیدن” بهره بگیریم و اندیشه ها به خودی خود هدف آموزشی نیستند زیرا اندیشه هم فراموش شدنی است و هم تغییر یافتنی. از این رو در آموزش هیچ اندیشه ای را مطلق تصور نمی کنند.

شکست برخی ایدئولوژی ها در تطبیق با روند تکاملی جهان گرایی و مدرنیته نیز موجب تبلیغ و شیوع نوعی “جماعت گرایی” شده است که چون هیچ گونه مبنای اقتصادی و اساس تحول فرهنگی ندارد می توان آن را به صورت جماعت گرایی پیشامدرن تلقی کرد که در شرایط ناامیدی از مدرنیته بروز کرده است.

باید مفاهیم آزادی و حقوق بشر را از طریق تاثیرگذاری های فرهنگی ملت های محروم اصلاح کرد و آن را از صورت شعارهایی که آمریکایی ها سر می دهند بازشناسیم بازگشت به عقلانیت، همچنان که کانت آن را مطرود کرد همچنان باقی است منتهی باید عقلانیت را در جهت رهایی ملت ها به کار بست نه تحمیق آن ها.

اضافه‌ كردن نظر


کد امنيتي
باز خوانی تصویر امنیتی

در گوگل محبوب کنید :

 

 

این سایت را محبوب کنید :